منوچهر خان حكيم

109

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

متوجّه حرم شد . خورشيد بانو كه حرم پادشاه بود ، از آن حال آگهى يافت و از جمشيد استفسار نمود . جمشيد گفت : اى بانو ! به دست سپهسالارزادهء اسكندر به تازگى مسلمان شده‌ام و از من ادعاى دختر مىكند . هرگاه دختر بر او ندهم سر من در خطر است ، بلكه از شما هم . خورشيد بانو دست جمشيد را گرفته در زير زمين برد و روح‌افزا را به دو نمود . روح‌افزا دست پدر را بوسيد و جمشيد خوشحال شده بيرون آمد و فرمود تا شهر را آئين بستند . مردم خاور تا يك هفته به عيش و عشرت مشغول بودند و به آداب و آئين شهرياران زمان ، به شريعت حضرت عيسى ( ع ) روح‌افزا را به عقد و نكاح محمّد شيرزاد درآوردند كه دلاور دلاوران از شربت وصال جانان كام شيرين نموده و مدت چهل روز در حرم معيوش « 1 » بود . بعد از آن بيرون آمد و جمشيد را طلبيد و گفت : ولينعمت من در پيش سبكتكين نشسته است ، سان لشكر ببين كه مرا به خدمت او بايد رفت . پس جمشيد سان لشكر ديد ، دوازده هزار كس بر سر او جمع شد . محمّد در حرم رفت ، بازوبندى در بازو داشت گشوده به روح‌افزا بانو داد و گفت : دانم كه از من فرزندى در رحم تو نقش بسته است ؛ اگر پسر باشد ، اين بازوبند را به بازوى او ببند . هرگاه من نيامدم بعد از دوازده سالگى در نزد من فرست . و اگر دختر باشد ، نگاهداشتن او در عهدهء تو مىباشد . بعد از آن روح‌افزا بانو را وداع نموده ، از حرم بيرون آمده سوار شد ؛ با بيست و چهار هزار كس متوجّه اردوى اسكندر شد تا به داستان او برسيم . مقدّمهء خلاص شدن عبد الحميد از زندان و رفتن فريدون به باغ شهربانو و بيهوش كردن شهزادگان و شرح بعضى قضايا امّا راوى اين حكايت شيرين و ناقل اين روايت ديرين ، چنين روايت مىكند كه : از آن جانب اسكندر شبى در بارگاه جمشيدى قرار داشت و گفت : دلاورى مىخواهم كه به خلاصى عبد الحميد [ رود و ] بىحصول مطلب بازنگردد كه مهتر دوران و حلقه فكن گوش عيّاران ، مهتر نسيم پيش‌آمد [ و ] گفت : شهريارا ! اگر امر عالى باشد ، بنده بر اين خدمت اقدام مىنمايم . اسكندر نسيم را رخصت داد كه مهتر دوران متوجّه

--> ( 1 ) . كذا .