منوچهر خان حكيم

106

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

عبد الحميد بر آن طرف حمله مىكرد و دشمنان را از آن جانب دور مىكرد . امّا چون مرجان به خدمت شهربانو رفت ، احوال را شرح داده ، ملكه به تعجيل مركب را زين كرده روانه شد . چون به آن نزديكى رسيد و آن كارزار را به نظر آورد ، آه از نهاد او برآمد . پس به درياى فكر غوطه خورده ، مكرى به خاطر او رسيد . فى الحال سه جا سر مرجان را شكست و دست‌هاى او را بسته ، پالهنگ در گردن او انداخت و با دو خواجه‌سرا روان شده و سر پالهنگ مرجان را گرفته متوجّه آن معركه شد . اما از آن جانب عبد الحميد با تركان تلاش مىنمود و سكينه سپر را در زير سر گرفته و دست به قبضهء تيغ برده ، تماشاى حرب شهزاده مىكرد كه ناگاه صياد اژدها چشم را نظر بر او افتاد . با خود گفت كه اگر دختر اسكندر بكشم و سرش را براى سبكتكين برم ، بهتر است . پس دست به شمشير كرده حوالهء سكينه كرد . سكينه ، گبر قوى هيكلى را ديد كه قصد او كرده است و تيغ خود از غلاف كشيده چنان بر كمر او زد كه مثل خيار تر به دو نيمه شد و غلغله در ميان تركان افتاد كه : دختر بر اين ناتوانى مثل صياد را هلاك كرده است . در اين اثنا از برابر ، شهربانو پيدا شد و سر پالهنگ مرجان را گرفته تا رسيدن ، زهر چشمى به ليس داد و گفت : اى حرامزاده ! من به تو گفتم براى من عيّارى بيار كه در خدمت من باشد ، تو رفته‌اى عيّارى خداپرست آوردى كه چنين اداها مىنمايد . ليس شهربانو را دعا كرد و گفت : من مىدانستم كه اين حرامزاده شرارت در دل دارد . پس شهربانو گفت : اى از زن كمتر ! از صبح تا حالا تلاش نموده‌ايد با چهار هزار كس يك مرد را نتوانسته‌ايد به چنگ آوريد ! حالا ببين كه من چگونه‌اش مىبندم . پس سر پالهنگ مرجان را به دست ليس داده و خود متوجّه ميدان شد . تا رسيدن ، به عبد الحميد رسانيد كه دست [ به ] بنده ده كه مكرى انديشيده [ ام ] و الّا كار به طول مىانجامد . پس عبد الحميد لحظه‌اى با شهربانو عاريه « 1 » تلاش نمود ، آنگه و بعد از آن دست به وى داد . شهربانو دست شهزاده را بسته و سكينه را سوار نموده متوجّه اردوى پدر خود شد كه ليس گلبانگ بر قدم زنان متوجّه خدمت والى تركان شد و گفت : شهريارا ! اگرچه صياد

--> ( 1 ) . عاريه : موقّتى .