منوچهر خان حكيم
94
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
آلوده را حوالهء بانو كرد ، كه سكينه سپر در سر كشيد . سگدندان كوفت بر قبهء سپرش ، چون قالب پنير به دو نيم شد . تيغ چهار انگشت در كاسه سرش جا كرد و كلاه قوت « 1 » ملكه از يمين و يسار بدر رفت و موى زنان از زير كلاه قوت نمودار شد . تركان دانستند كه او زن است . آذر برزين نهيب به تبريزيان داد كه به ميدان ريختند و از آن طرف هم به ميدان ريختند و روى در معركهء كارزار نهادند . امّا سكينه خم شده ، شدّه تمام زر از گردن مركب گشوده بر دور سر خود پيچيد و سر در دنبال سگدندان نهاد كه در آن اثنا ديد فيلى نمايان شد و تختى بر پشت او نهاده و جوانى چتر شاهى در سر داشته بر بالاى تخت نشسته ؛ بانو با خود گفت در عوض اين زخم كه به من زدهاند ، زخمى به اين جوان زنم كه پادشاه ايشان است . اللّه را ياد نمود ، دست بر شمشير كرده حوالهء او شد . چون بند نقاب بانو ( 58 ) گسيخته بود و عارض نازنين از زير نقاب نمايان شد ، سلطان محمد را نظر بر عارض آن نازنين افتاد ، عاشق نگران او شد ، فرد تير از آن غمزهء دلدوز جست * بر جگرش آمده تا پر نشست امّا چون بانو شمشير حوالهء او كرد ، او خود را از سر تخت به زير انداخته بدر رفت و تبريزيان ريختند سكينه را از ميدان بدر بردند . آن دو لشكر از هم جدا شدند و بر جاى خود قرار گرفتند . چون شب به سر دست درآمد ، آذر برزين گفت : اى ملكه ! حرف مرا نشنيدى ، كار ما بدين روز رسيد ! حالا اگر سخن مرا مىشنويد اين اموال و اسباب را براى سلطان محمد بفرست كه سگدندان بدحرامزادهاى است ، كه صباح يورش در اردوى ما مىآورند و من و تو هردو زخمداريم و به آسان وجهى اين اموال را از دست ما خواهند گرفت ، حتى ناموس ما را هم . سكينه گفت : اى جدّ ! در اين ملك پناه به ستّار العيوب بردهايم كه او ما را از اين ملكه مددى فرمايد . آذر گفت : هرگاه اين اسباب را نمىفرستى ، پس نامهاى بنويس به خدمت پدرت بفرست تا او كمكى از براى تو بفرستد . بانو گفت : پدرم با دوازده هزار كس در برابر دوباره نهصد هزار كس نشسته است و به حال خود درمانده است ، از براى من از كجا مدد بفرستد ؟ من توكّل بر جانب مقدّس الهى بردهام كه
--> ( 1 ) . كلاه قوت : كلاهخود .