منوچهر خان حكيم
90
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
سكينه بانو گفت : پس پدر من كيست ؟ آذر گفت : پدر تو شاه هفت كشور و ملك دادگر ، جهانگشاى شاهنشان و حلقهفكن گوش گردنكشان ، اسكندر ذو القرنين است . سكينه بانو گفت : چرا در اين مدّت مرا از حال پدرم آگاه نكردى ، حالا پدر من كجاست ؟ آذر گفت : به تسخير الگهء تركستان رفته است . سكينه گفت : در تمهيد لشكر باش كه به خدمت پدرم روم و من بعد در تبريز نخواهم ماند . آذر گفت : اى ملكه ! به فراغت در تبريز به سر بر كه ان شاء اللّه تعالى امروز يا صباح ، اسكندر در تبريز خواهد آمد . سكينه گفت : اى جدّ ، اگر تو نيايى خود تنها مىروم . اما از آن مىانديش كه اسكندر بر تو ايراد گيرد كه چرا دختر مرا تنها گذاشتى . آذر گفت : خوب است ، لا علاج شده سان لشكر ديد ؛ هجده هزار كس بر سر او جمع شدند . پس سكينه گفت : اگر من به هودج نشينم مبادا دشمنان بشنوند كه دختر اسكندر به تركستان مىرود ؛ كه اگر فلك شعبدهباز شعبدهاى بازد ، پدر من در مجمع پادشاهان سرشكسته بماند . پس مصلحت بر اين است كه من نيز يراق مردانه پوشيده ، نقاب به رخ افكنم و تو نيز نقاب بيفكن . آذر گفت : آفرين بر دانايى تو . پس به طريق گذشته هردو مكمّل و مسلح شده نقاب به رخ انداختند و از راه طوس دشت بياض متوجّه تركستان شدند . اما از آن جانب سبكتكين در بارگاه افراسيابى قرار داشت . گفت : اى دلاوران ! گردانيدن اين اسبابى كه از اسكندر گرفتهايم با خود مصلحت نيست ، دلاورى مىخواهم كه اين اسباب را برداشته به بلخ برده ، به دست پسرم سلطان محمد بسپارد . دلاورى كه او را قاهر قدرانداز مىگفتند ، قد راست كرده در برابر والى تركان سر فرود آورد و گفت : شهريارا ! اگر امر عالى باشد ، بنده اين خدمت را به تقديم مىرسانم . والى او را تحسين نموده ، آن اسبابهاى اسكندر را همه به دو سپرد . قاهر با دوازده هزار كس بارگاه جمشيدى را بر شتران بار كرده ، متوجّه بلخ شد . اما اين را بگذار ، چند كلمه از دختر اسكندر بشنو كه ملكهء تبريز با لشكر همهجا طىّ مراحل و قطع منازلكنان مىرفت تا خود را به حوالى بلخ رسانيد . كشاورزى را ديد ، پيش طلبيد و پرسيد كه : اين چه شهر است كه سوادش مىنمايد ؟ كشاورز گفت : اين شهر بلخ