منوچهر خان حكيم
88
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شمشير را به بند دست او ( 54 ) زد كه دست او خرد « 1 » شد . آن يلداقى آهى كشيد ، فرو نشست و آن نوزده نفر به يك بار شمشيرها را از غلاف كشيده روى به محمد نهاده كه محمد شيرزاد در ميان ايشان افتاد . در نيم لحظهاى آن نوزده نفر را سر و دست خرد « 2 » كرده در پيش فيروز فرستاد . فيروز يلداقى در غضب شده وزير خود را طلبيد . گفت : سان لشكر بين كه به گرفتن اين خيرهسر روم ، كه وزير فيروز ، مرد دانا و عاقل بود ، از جاى خود برخاست و گفت : اى فيروز ! چرا چنين سبكى بر خود مىرسانى و لشكركشى مىكنى و به جنگ يك شاگرد گازرى مىروى و از كردار خود منفعل نمىشوى ؟ ! شما به جاى خود قرار گيريد و بنده رفته به زبان خوشى او را آورم . اگر خواهيد به اهل خدمت بگوييد غافل بر او چسبيده دستگيرش نمايند . فيروز قول وزير را پسنديده بر جاى خود قرار گرفت ؛ وزير سوار شده در پيش محمد آمد . اما محمد نشسته بود كه وزير فيروز از راه رسيد و بر محمد سلام كرده تواضع نمود و گفت : اى جوان دلاور ! چرا چنين تندى مىكنى و ملازمان حاكم را مجروح كردهاى ؟ پادشاه مىخواهد كه از شما احوال بگيرد . مترس ، بيا كه من نخواهم گذاشت كه از فيروز به شما آزارى رسد . محمد گفت : فيروز سگ كيست كه مرا از او بايد ترسيد ؛ البته خواهم با تو آمد تا به بارگاه فيروز رويم . پس متوجّه بارگاه فيروز شدند . [ مكر فيروز در مسلمان شدن ] چون داخل بارگاه شدند ، چشم فيروز كه به محمد افتاد ، نهيب داد كه بگيريد اين خيرهسر را كه سپهسالارزادهء اسكندر است . محمد به جانب تخت فيروز روان شد . فيروز يافت كه محمد به قصد او مىآيد ، از روى تخت برخاسته كه بدر رود ، محمد دست انداخته گريبان او را گرفته ، او را در ربوده بر زمين زد كه استخوانهاى او خرد « 3 » شد و خود را بر روى سينهء او گرفته ، خنجر از غلاف كشيده بر حنجرهء او نهاد كه سرش را از قلعهء بدن جدا كند ؛ كه فيروز مكرى به خاطر رسيد . گفت : اى جوان دلاور ! دست خود نگهدار
--> ( 1 ) . اصل : خورد . ( 2 ) . اصل : خورد . ( 3 ) . اصل : خورد .