منوچهر خان حكيم

85

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

باغ آمده به خاك‌وخون غلطيد . چون سلطان محمد در باغ رسيد و باغبان را به آن حال ديد ، سبب آن آشفتگى را استفسار نمود . باغبان گفت : اى شهزاده ! بنده را يك پسرى بود و دل بنده به آن خورسند بود كه در وقت تاخت ، اسكندر دست بريده شمشيرى بر آن پسر زد و عيّارى از عيّاران اسكندر به سر وقت او مىرسد ، رحم به حالش كرده بخيه بر زخمش مىزند و بنده اطّلاع يافته او را به باغ آوردم . خواهرت از جهت تسلّى بنده فرستاده است از بلخ جرّاحى آورده ، مرهمى به زخم او نهاد و رفت . تو مپندار كه آن پسر از زخم بترسيده است « 1 » و امروز مدّت او منقضى شده ، قطع حيات او گرديد و در اين پيرانه‌سر ، پشت مرا شكست . [ سلطان محمد ] چون اين سخن از باغبان شنيد ، مانند گل شكفت و لشكرى كه همراه آورده بود برگردانيده به بلخ فرستاد و خود داخل باغ شد و خبر به شهربانو دادند كه برادرت به باغ مىآيد . بانو به استقبال برادر روان شد . تا رسيدن ، دست برادر ببوسيد و گفت : عجب كه برادر مهربان ياد همشيرهء كمينهء خود كرده است و اين شكسته را سرافراز نموده ! پس سلطان محمد داخل قصر شد ، گفت : آن جرّاح حرامزاده مرا از جا درآورد ، نزديك بود كه چنين همشيره‌اى را نابود نمايم . پس شهربانو دست برادر خود گرفت و آن جوان را به دو نمود كه سلطان محمد عيّار خود را به بلخ فرستاد در پيش خزانه‌دار خود كه : ده تومان پول بفرست كه فرزند باغبان را دفن نمايم . پس مهتر رفته آن مبلغ را گرفته آورد . سلطان محمد پول را تسليم باغبان نمود و گفت : چون پسرت در راه ما كشته شده است اين وجه را از براى عزاى او خرج كن و من بعد هم مبلغ خطير برات براى تو تحصيل خواهد شد . باغبان شهزاده را دعا كرده و آن پسر را به رسم بت‌پرستان دفن نمودند . سلطان محمد بعد از ديدن همشيره به بلخ رفت و شهربانو عبد الحميد را از زير زمين بيرون آورد و با يكديگر معيوش كردند « 2 » . محمد شيرزاد با صندوق از آب بيرون آمدن اما قبل از اين مرقوم شده بود كه جمشيد خاورى محمّد شيرزاد را در صندوق

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . معيوش كردن : ظاهرا تعيّش كردن .