منوچهر خان حكيم

81

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

استاد « 1 » ازل در كاسهء سرش جاداده بود از فوارهء دماغش بيرون ريخت و به جهنّم و اصل شد . چون تركان ديگر آن‌حال ديدند ، هركدام به طرفى گريختند و بدر رفتند . فريدون طبل را بيرون آورده ديد كه آتش‌افروز اشترى آورده مىخواباند . پس فريدون طبل را بر اشتر بار كرده ، آتش‌افروز را گفت : دوال را بگير و بر كفل اشتر بنشين ؛ اشتر را بران و طبل را بنواز تا تركان صداى طبل را بشنوند و نگويند كه فريدون چنان طبل را برده كه ما خبر نداشتيم . پس آتش‌افروز بر پشت اشتر نشسته شروع به راندن اشتر و نواختن طبل كرد ، كه خبر به والى دادند كه دلاورى آمد و طبل اسكندر را بدربرد . قيماس خان خاورى حاضر بود ، از جاى خود برخاست و گفت : اگر امر عالى باشد ، بنده از عقب او رفته ، او را با طبل به خدمت آورم . والى تركان قيماس خان را رخصت داد . پس آن خاورى مغرور بر مركب سوار شده بر عقب فريدون روان شد . تا رسيدن ، نعره‌اى كشيد كه : اى مردم اسكندر ! الحال دست به دزدى دراز كرده‌ايد ، بايست كه رسيدم . فريدون آتش‌افروز را گفت : يك لحظه مكث نما كه من اين ترك را ادبى نمايم و گوشمالى دهم . فريدون عنان مركب را برگردانيد و گفت : اى ترك خيره‌سر ! دزدى حاصل تركان است . من مال پدرم را مىبرم كه شما دزديده بوديد . قيماس خان تيغ از غلاف كشيده نهيب به فريدون داد كه : بگير از دست من ، كه فريدون به لعب سپردارى شمشير را از يلمان « 2 » تا قبضه مانند آبگينهء حلبى خرد « 3 » و درهم شكست و دست در كمربندش كرده از صدر زين درربود و بر زمين زد ؛ دست و گردنش را به خم كمند بسته ، پالهنگ « 4 » در گردنش انداخته در جلو انداخت و متوجّه خدمت پدر شد . تا رسيدن ، طبل و قيماس خان را به خدمت اسكندر برد . اسكندر فرمان داد قيماس را در بند كشيدند و دوال هفده من را ( 50 ) بر طبل افلاطونى فرو كوفته كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت و خبر به سبكتكين دادند كه قيماس خان گرفتار شده و طبل را بدربردند . والى تركان در غضب شده امر كرد تا طبل جنگ بزدند .

--> ( 1 ) . اصل : اوستاد . ( 2 ) . يلمان : مجازا به معنى تيغه . ( 3 ) . اصل : خورد . ( 4 ) . پالهنگ : بند و كمند .