خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
96
أخلاق الأشراف ( فارسى )
مصداق همين معنى است . گويند حكيمى مذمّت « 1 » كسى از پسر خود بشنيد گفت « يا بنىّ ما لك ترضى ان يكون بلسانك ما لا ترضى ان يكون على بدن غيرك ؟ » « 2 » . شخصى
--> - جوان كه قادر گردد درازدست شود * امير كوتهدست است و قادر است و جوان ؛ گاه نيز به معنى « نامراد و ناكام » آيد . در اين معنى سعدى گويد ( كلّيّات ، 626 ، فروغى ) : ما تماشاكُنانِ كُوتهدست * تو درختِ بلندبالايى . همو به معنى اوّل ( درستكار و ناستمگار ) آرد ( بوستان ، 104 ، فروغى ) : قوى بازوانند و كوتاهدست * خردمندِ شيدا و هشيارِ مست . اين تركيب سه بار در كليله و دمنه ( 65 ، 120 ، 400 ، مينوى ) به همين معنى آمده است « [ پير ] راستى حال ، قاضى را معلوم گردانيد چنان كه كوتاهدستى و امانت مغفّل معلوم گشت ، و خيانت پسرش از ضمن آن مقرّر گشت . . . » . گويندهء بيت را نيافتم . ( 1 ) . مذمّت ، مصدر ميمى از ذمّ - نكوهيدن و نكوهش ( غياث ) . متنبّى شاعر تواناى عرب ( وفات 354 ه . ق . ) مىگويد : و اذا اتتك مذمّتى من ناقص * فهى الشهادة لى بانّى كامل ( ديوان ، 2 / 425 ، ديتريصى ؛ ياقوت حموى ، معجم الادباء ، 3 / 124 ، دار المأمون ) چون نكوهش مرا مرد ناقص و ناتمامى پيش تو آورد همان [ نكوهش ] گواه اين است كه من كامل هستم . سعدى گويد ( « بوستان » ، كلّيّات ، 361 ، فروغى ) : اگر كُنجِ خلوت گزِينَد كسى * كه پرواىِ صحبت ندارد بسى مَذَمَّت كنندش كه زَرق است و ريْو * ز مردم چُنان مىگريزد كه ديو وگر خندهروى است و آميزگار * عفيفش ندانند و پرهيزگار . خواجهء طوسى در بيان اقسام سياست آرد ( اخلاق ناصرى ، 301 ، مينوى - حيدرى ) : « و دوم [ سياست ] ناقصه بود كه آن را تغلّب خوانند ، و غرض از آن استعباد خلق [ - بنده گرفتن مردم ] بود ، و لازمش نيل شقاوت و مذمّت . . . » . ( 2 ) . يا بنىّ . . . ، اى پسركم تو را چه مىشود كه خشنود باشى به زبان تو آن چيزى باشد كه خشنود نيستى بر تن جز تو باشد .