خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

38

أخلاق الأشراف ( فارسى )

نمودن ؛ و صدق ، آن باشد كه با ياران دل راست كند تا خلاف واقع بر زبان او جارى نشود ؛ و رحمت و شفقت آن باشد كه اگر حالى غير ملايم از كسى مشاهده كند بر او رحمت آرد و همّت بر ازالت آن مصروف دارد . » اين مذهب منسوخ گذشتگان دست و پا شكسته و اخلاقيان به كنجى خزيده بود . در محيطى كه عبيد از آن سخن مىگويد يعنى سدهء هشتم هجرى ، كسى امنيّت و آسايش نداشت . هر روز شهرها به دست قدرتمندى غارت مىشد و دست بدست مىگشت . اينان كسانى بودند كه نام « غازى » بر خود نهاده بودند و « از شمشيرشان خون مىچكيد » ، يا ديگرى كه پروا نداشت « چشم جهان‌بين » پدر خود را ميل بكشد تا جاى او را بگيرد ، كجا به احوال تباه و روزگار بىسامان مردم مىانديشيد ؟ از اين روى ، عبيد به بيان خ مذهب مختار پرداخته مىگويد « اصحابنا مىفرمايند كه اين اخلاق بغايت مكرّر و مجوّف است ، هر بيچاره‌يى كه به يكى از اين اخلاق ردئيه مبتلا گردد مدّة العمر خائب و خاسر باشد و بر هيچ مرادى ظفر نيابد . . . و مشاهده مىرود كه هر كس كه بيشرمى پيشه گرفت و بىآبرويى مايه ساخت ، پوست خلق مىكند ؛ هر چه دلش مىخواهد مىگويد ؛ سر هيچ آفريده به گوزى نمىخرد ؛ خود را از موانع به معارج اعلى مىرساند . . . ، و خلايق بواسطهء وقاحت از او مىترسند ؛ و آن بيچارهء محروم كه به سمت حيا موسوم است پيوسته در پس درها بازمانده و در دهليز خانه‌ها سر به زانوى حرمان نهاده چوب دربانان خورد و پس گردن خارد و به ديدهء حسرت در اصحاب وقاحت نگرد . » وفا نيز سرنوشتى مشابه دارد زيرا بزرگان عصر « مىفرمايند كه وفا نتيجهء دناءت نفس و غلبهء حرص است . . . و هرگاه شخصى در وفا به اقصى الغايه برسد او را به سگ تشبيه نموده‌اند . مرد بايد كه نظر با فايدهء خود دارد و چون شخصى غرضى كه دارد حاصل كند و توقّعى ديگر باقى نماند اگر خود پدرش باشد بايد كه قطعا به دو التفات ننمايد ؛ هر بامداد با قومى و هر شبانگاه با طايفه‌يى بسر برد . . . و يقين شناسد كه : از هر ديگى نواله‌يى خوش باشد . . . بازكدام دليل واضح‌تر از اينكه هر كس خود را به وفا منسوب كرد هميشه غمناك بود و عاقبت عمر بيفايده در سر آن كند : چنان كه فرهاد كوه بيستون كند و هرگز به مقصود نرسيد تا عاقبت جان شيرين در سر كار شيرين كرد . . . و آن