خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

230

أخلاق الأشراف ( فارسى )

كند و منفعت درويشى و گمنامى با مردم بگويد . تا درويشى و خمول بر دل مردم شيرين شود ؛ و مضرّت توانگرى و شهوت بگويد تا مردم را از توانگرى و شهوت نفرت پيدا آيد . . . و مردم را محبّ و مشفق يكديگر گرداند . تا آزار به يكديگر نرسانند و راحت از يكديگر دريغ ندارند و معاون يكديگر شوند ، و بفرمايد تا مردم امان يكديگر بدهند - به زبان و هم به دست ؛ و چون امان دادن يكديگر بر خود واجب ديدند به معنى با يكديگر عهد بستند : بايد كه اين عهد را هرگز نشكنند و هر كه بشكند ايمان ندارد . » با اين بيان ، وظايف ارشادى انسان كامل كم‌وبيش روشن شد ، حال بايد ديد كه اين انسان كامل در دار دنيا چگونه مىزيد و چه شيوه‌يى را برمىگزيند ، بازاز نسفى بشنويد : 3 . « . . . غرض ما بيان انسان كامل بود ، سخن دراز شد و از مقصود دور افتاديم ، اكنون بدان كه اين انسان كامل با اين كمال و بزرگى كه دارد قدرت ندارد ، و به نامرادى زندگانى مىكند ، و به سازگارى روزگار مىگذراند : از روى علم و اخلاق كامل است ، امّا از روى قدرت و مراد ناقص است . » نسفى ، منكر نمىشود كه گاهى ممكن است انسان كامل خداوند قدرت هم بشود « وقت باشد كه انسان كامل صاحب قدرت باشد و يا حاكم يا پادشاه شود ، امّا پيداست كه قدرت آدمى چند بود ، و چون به حقيقت نگاه كنى عجزش بيشتر از قدرت باشد و نامراديش بيش از مراد بود . انبياء و اولياء و ملوك و سلاطين بسيار چيزها مىخواستند كه باشد و نمىشد ، و بسيار چيزها نمىخواستند كه باشد و مىبود . پس معلوم شد كه جملهء آدميان از كامل و ناقص و دانا و نادان و پادشاه و رعيّت ، عاجز و بيچاره‌اند و به نامرادى زندگانى مىكنند . . . پس كاملان چون ديدند كه آدمى بر حصول مرادات قدرت ندارد ، و به سعى و كوشش قدرت حاصل نمىشود و به نامرادى زندگانى مىبايد كرد ، دانستند كه آدمى را هيچ كارى بهتر از ترك نيست و هيچ طاعتى برابر آزادى و فراغت نيست ، ترك كردند و آزاد و فارغ گشتند . . . اگر مال و جاه بيامد شاد نشدند ، و اگر مال و جاه