خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
210
أخلاق الأشراف ( فارسى )
در بلاد اسلام چندين هزار آدمى از قضاة « 1 » و مشايخ و فقها و عدول و اتباع ايشان را مايهء
--> ( 1 ) . قضّاة ( ج قاضى ، كه در فارسى به صورت قضّات نيز مىنويسند كه درست است ، امّا اينكه به تشديد ضاد استعمال مىكنند ، خطاست ) داوران ؛ دادرسان . و ريشهء آن قضاء است كه به معانى حكم ، فصل حكم ، تأديه ، و اداء ( دين ) نيز مىآيد ( لسان العرب ، مادّهء « قضى » ؛ صحاح جوهرى ) ، و در فارسى مطلق به معنى گزاردن مىآيد مانند قضاء دين ( گزاردن وام ) و قضاء نماز ، گزاردن نماز ناخوانده در گذشته ) ، - تفسير ابو الفتوح ، 1 / 306 ، شعرانى . در متن ما به همان معنى اوّل يعنى داوران و دادرسان است . بيهقى ، در آوردن حسنك وزير به ديوان مسعود ، آرد ( تاريخ ، 228 ، فيّاض ) : « و قضاة بلخ و اشراف و علما و فقها و معدّلان و مزّكيان ، كسانى كه نامدار و فراروى بودند ، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته . . . » و در شرح حال قاضى بو صادق تبّانى آرد ( 226 ، فيّاض ) : « . . . و امير [ محمود ] برفت و غزو سومنات كرد . . . و از راه نامه كرد به حسنك كه به خدمت بايد شتافت و بو صادق تبّانى را با خود آورد كه او مجلس ما را به كار است . و حسنك از نشابور برفت و كوكبهيى بزرگ با وى از قضاة و فقها و بزرگان و اعيان ، تا امير را تهنيت كنند . » عبيد با قضاة و نوّاب و وكلاء و اصحاب او ميانهء خوبى ندارد و در « رسالهء تعريفات » ( فصل سوم ) آنان را چنين توصيف مىكند : « قاضى ، آنكه همه او را نفرين كنند ؛ نايب قاضى ، آنكه ايمان ندارد ؛ وكيل ( قاضى ) ، آنكه حقّ را باطل گرداند ؛ بيت النار ، دار القضاء ؛ اصحاب قاضى ، جماعتى كه گواهى به سلف فروشند ؛ و سرانجام چشم قاضى ، ظرفى كه به هيچ چيز پر نشود . . . » . نجم الدّين رازى فصلى مشبع دربارهء قضاة آورده ( مرصاد العباد ، « باب پنجم » ، فصل چهارم ) و از جمله اين نكات را مىگويد - كه بكلّى با نظر عبيد منطبق است و نشان مىدهد كه بدبينى او و هجو ايشان مخصوص اين طنزنويس تنها نيست - مىنويسد ( 496 - 498 ، رياحى ) : « امّا قضاة هم سه طايفهاند ، چنان كه خواجه - عليه الصلاة - مىفرمايد : القضاة ثلاث ، قاضيان فى النار ، و قاض فى الجنّة . فرمود : قاضيان سهاند : دو در دوزخاند و يكى در بهشت . آن دو كه در دوزخاند يكى آن است كه به علم قضا جاهل باشد و از سر جهل و ميل نفس قضا كند ؛ دوم آنكه به علم قضا عالم بود امّا به علم كار نكند به هوى كار -