خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
203
أخلاق الأشراف ( فارسى )
و نوخاستهء شيرين و يوسف مصرى و حاتم طائى خطاب كند « 1 » ، تا از او زر و خلعت « 2 » و مرتبت يابد ، و دوستى آن كس در دل او متمكّن « 3 » شود .
--> - به ذِروهء ملكوت آى از اين نشيمنِ خاك * كه نيست لايقِ تختِ مُلوك تحتِ مغاك . . . تُراست ممسكىِ نَفْس از اين تُرُشطبعى * كه طبع هر تُرُشى را مُلازم است امساكْ . افلاكى در مناقب العارفين ( 1 / 323 ، تحسين يازيجى ) آرد : « بعد از آن فرمود [ - مولانا ] كه : اگر امساك ممسكان نبودى اكساب و اسباب دنيا كى جمع شدى ؟ » عبيد خود گويد : ( كلّيّات ، 53 ، اقبال ) : حاصل ز زندگانى ما جز و بال نيست * وز روزگار بهره به غير از ملال نيست از خوانِ مُمسِكان مَطَلب توشهء حيات * كان لقمه پيشِ اهل طريقت حلال نيست . ( 1 ) . خطاب كند ، بخواند . خطاب ، روياروى سخن گفتن . مصدر دوم باب مفاعله ( از خاطب ) « و لفاعل الفعال و المفاعله » ( ابن مالك ، الفيّه ) ، مخاطبه . كلمهء خطاب در فارسى با افعال آمدن ، رفتن ، كردن ، و رسيدن تركيب مىشود ( غياث ) . حافظ گويد ( ديوان ، 273 ، انجوى ) : ما مردِ زهد و توبه و طامات نيستيم * با ما به جامِ بادهء صافى خطاب كُن . همو گويد ( ديوان ، 306 ، قزوينى ) : سحر با باد مىگفتم حديثِ آرزومندى * خطاب آمد كه واثق شو به الطافِ خداوندى ( 2 ) . خلعت به كسر اوّل ( ج خلع ) جامهء دوخته كه بزرگى به كسى بخشد ( غياث ) . حافظ گويد ( ديوان ، 293 ، قزوينى ) : به طهارت گذران منزلِ پيرىّ و مكن * خِلعتِ شيب چو تشريفِ شباب آلوده . نجم رازى آرد ( مرصاد ، 50 ، رياحى ) : « . . . ما را به عنايت بىعلّت از كنج ادبار خمول بيرون آورد بىاختيار ما ، و به كرامت تخمير بيدىّ مخصوص گردانيد ، و خلعت اضافت من روحى در سر وجود ما انداخت ، و بر تخت خلافت و جعلكم خلايف الارض نشاند . . . » عبيد خود مىگويد ( كلّيّات ، غزليّات ، 67 ، اقبال ) : چون ز يزدان هرچه خواهى مىدهد * خِلعَت و انعامِ سلطان گو مباش ( 3 ) . متمكّن ( اسم فاعل از تمكّن ) - جاىگير ، جاىگزين ، قرار و ثبات يافته . -