خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
192
أخلاق الأشراف ( فارسى )
نمايد « 1 » ، و آن بيچاره از مشاهدهء او بجان رسيده « 2 » ملول شود تا چون خود را از شرّ صحبت وى خلاص دهد ؟ « 3 » چون آن وفادار را بيند گويد :
--> - از حدّ خود بجويد ، و يا بكند ، و يا بگويد . خواجه حافظ گويد ( ديوان ، 127 ، قزوينى ) : مرا به رندى و عشق آن فُضول عيب كُنَد * كه اعتراض بر اسرارِ علم غيب كُند . در طول تاريخ ادبيّات ايران و اسلام اين واژه ( و واژهء فضولى ) از لحاظ استعمال در نوسان بوده است . چه در اصل لغت « فضول به معنى فزونى جستن و زباندرازى كردن و سخنان خارج از اندازهء خود گفتن ، و فضولى شخص زباندراز ( و وارد شونده در كارى كه به او مربوط نبوده ) را مىگفتهاند ( حاشيهء مرحوم مينوى بر كليله ، 93 ) امّا اين اصل همواره رعايت نمىشده ، و فضول به جاى فضولى ( چنان كه در بيت حافظ مىبينيد ) و فضولى به جاى فضول به كار مىرفته است . براى روشن شدن بيشتر مطلب ، - على اصغر حلبى ، مقدّمهيى بر طنز و شوخطبعى در ايران ، 152 - 154 ، چاپ دوم ، انتشارات بهبهانى . ( 1 ) . ابرام ، در اصل به معنى استوار كردن و محكم ساختن چيزى به كار رفته است ؛ مقابل نقض . امّا در زبان فارسى معمولا به معنى « با خواهش خود كسى را بستوه آوردن و ملول ساختن » متداول بوده است . كمال اسمعيل گويد ( ديوان ، 490 و 481 ، بحر العلومى ) : آورْد به نزديكِ تو دگر باره صُداعى * خادم كه همه ساله در ابرام تو باشد ، و : مُتَبّرِم مشو از اين داعى * ورچه ابرامِ بىشمار كند . [ متبرّم در اين بيت يعنى بستوه آمده ؛ بستوه ] . ( 2 ) . بجان رسيده - بستوه آمده ، بتنگ آمده ، بيزار شده از زندگانى . ( 3 ) . خلاص ، به فتح اوّل مصدر است به معنى رستن و رهايى ( مصادر ، و غياث ) . و بدينصورت در زبان تازى و پارسى فراوان به كار رفته است . ابن مسكويه كه دربارهء لذّت ، مذهب محمّد زكرياى رازى ( وفات ، 319 ه . ق . ) را مىپسنديده و مانند پسر زكريّا آن را تنها رهايى از غم مىپنداشته نه چيزى مستقلّ و بالاصاله در برابر الم ، گويد ( تهذيب ، 46 ) « انّ اللذّات كلّها انّما تحصل للملتذّ بعد آلام تلحقه ، لانّ اللذّة هى راحة من الم ؛ و انّ كلّ لذّة حسيّة انّما هى خلاص من الم . . . » -