خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

160

أخلاق الأشراف ( فارسى )

حكايت . از بزرگى ديگر روايت كنند كه در معامله‌يى كه با ديگرى داشت به دو جو مضايقه از حدّ در گذرانيد . او را منع كردند كه اين محقّر بدين مضايقه نمىارزد گفت « چرا من مقدارى از مال خود ترك كنم كه مرا يك روز و يك هفته و يك ماه و يك سال و همهء عمر بس باشد » گفتند چگونه . گفت « اگر به نمك دهم [ و در طعام كنم ] يك روز بس باشد ؛ اگر به حمّام روم يك هفته ، اگر به فصّاد « 1 » دهم يك ماه ، اگر به جاروب دهم يك سال ، و اگر به ميخى دهم و در ديوار زنم همه عمر بس باشد . پس نعمتى كه چندين مصلحت من بدان منوط باشد چرا بگذارم كه به تقصير از من فوت شود ؟ » « 2 » حكايت . از بزرگى روايت كنند كه چون در خانهء او نان پزند يك يك نان به دست نامبارك در برابر چشم دارد و بگويد : هرگز خللى به روزگارت

--> - آن شنيدستى كه نمرود از مقام افتخار * مُدتى مىسود بر گردون كُلاهِ سرورى . . . قابض الارواح را فرمان رسيد از فيض حقّ * كاى هماىِ جانستانِ دِزْوَهء نيلوفرى خيز تا جانِ هَوَس پروردهء آن خاكسار * از پىِ آرايشِ دوزخ سوىِ مالك برى ! و « جان به مالك [ دوزخ ] سپردن » ، كنايه از مردن و به دوزخ رفتن است . ( 1 ) . فصّاد ، رگ‌زن ، صيغهء مبالغه از فصد : رگ‌زدن ( غياث ) . نظامى گويد ( خسرو و شيرين ، 45 ، وحيد ) : زند بر هر رگى فَصّاد صد نيش * ولى دستش بلرزد بر رگِ خويش . مولوى گويد ( مثنوى ، 5 / بيت 2018 ، نيكلسن ) : ترسم اى فَصّاد گر فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى ( 2 ) . قصّه‌يى شبيه به اين ، جاحظ در ( البخلاء ، 150 ، دار المعارف ) آرد : « و قالوا سأل خالد بن صفوان رجل ، فاعطاه درهما . فاستقلّه السائل . فقال : يا احمق ! انّ الدّرهم عشر العشرة ، و انّ العشره عشر المائة ، و المائة عشر الالف ، و انّ الألف عشر العشرة آلاف . اما ترى كيف ارتفع الدّرهم الى دية مسلم ؟ ! »