خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
137
أخلاق الأشراف ( فارسى )
تيغ بىدريغ « 1 » از پاى در نياورد ، پادشاهى روى زمين بر او مقرّر نگشت . حكايت . در تواريخ مغول وارد است كه هولاكوخان را چون بغداد مسخّر شد جمعى را كه از شمشير بازمانده بود « 2 » بفرمود تا حاضر كردند ، حال هر قومى را بازپرسيد چون بر احوال مجموع واقف گشت ، گفت : از محترفه « 3 » ناگزير است . ايشان را رخصت داد تا بر سر كار رفتند ؛ تجّار را مايه فرمود دادن تا از بهر او بازرگانى كنند ؛ جهودان را
--> ( 1 ) . تيغ بيدريغ ، بىدريغ ، بىمضايقه ، و اينجا مجازا يعنى تيز و برنده و گذرنده از همه چيز . عطّار گويد ( منتخب اشعار ، 89 ، تقى تفضّلى ) : دوش بر درگاهِ عِزّت كوسِ سلطانى زدم * خيمه بر بالاىِ نزديكانِ رَبّانى زدم . . . بركشيدم تيغِ عشقِ لايزالى از نيام * بىدريغى گردنِ عقلِ هيولانى زدم . نجم الدّين رازى آرد ( مرصاد العباد ، 258 - 259 ، شمس العرفا ) : « پادشاه بايد به سياست و انتقام و حميّت و رجوليّت مشهور باشد ؛ جرمهاى خرد را تخفيف و تهديد و نصيحت فرمايد ، جرمهايى كه موجب قصاص باشد يا به خلل ملك تعلّق دارد البتّه از آن نگذرد به فرمان شرع تيغ بيدريغ را كار فرمايد كه چون علّت آكله [ - بيمارى خوره ، جذام ] باشد در هر عضوى پديد آيد البتّه اهمال نتوان كرد و آن عضو را جدا بايد نمود تا آن علّت به جملگى اعضا سرايت نكند » . حافظ گويد ( ديوان ، 203 ، قزوينى ) : برو به هرچه كه دارى مخور دريغ و بخور * كه بىدريغ زَنَد روزگار تيغِ هلاك . ( 2 ) . جمعى را كه از شمشير . . . ، اين عبارت ترجمهء « بقيّة السيف » است . در سخنان على ( ع ) ( شرح نهج ، 18 / 198 ، ابو الفضل ابراهيم ) مىخوانيد « بقيّة السيف اكثر عددا و انمى ولدا » - از شمشير بازماندگان به شماره افزون باشند و به فرزند رويندهتر ( - بيشتر ) . ( 3 ) . محترفه ، در اصل مؤنّث محترف ، زن پيشهور ؛ ولى معمولا آن را اسم جمع مىشمارند ( به اعتبار : طايفه يا فرقه ، مانند متصوّفه ، معتزله ، صوفيّه ، اشعريّه ) يعنى : پيشهوران . شمس قيس رازى در داستان حملهء مغولان آرد ( المعجم ، 13 ، مدرّس ) : « . . . از كافّهء ساكنان آن دو ولايت بهشتآسا [ خوارزم و خراسان ] جز مشتى اطفال و عورات و بعضى از صنّاع و محترفه كه در ربقهء اسار بر يكديگر زندهبخش كرده بودند . . . زنده رها نكردند . »