خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
130
أخلاق الأشراف ( فارسى )
مشرّف « 1 » است ، و ديگر متأخّران كه از عقب رسيدند « 2 » ، تا ظلم مىكردند دولت ايشان در ترّقى بود و ملك معمور « 3 » . چون زمان به كسرى انوشروان « 4 » رسيد ، او از ركاكت « 5 » رأى و تدبير وزراى ناقص
--> ( 1 ) . مشرّف ، تشريف يافته يا شريف گشته ( غياث ) . حافظ گويد ( ديوان ، 44 ، قزوينى ) : مرحبا اى پيكِ مُشتاقان بده پيغام دوست * تا كنم جان از سرِ رغبت فِداىِ نام دوست گر دَهد دستم كشم در ديده همچون توتيا * خاكِ راهى كان مُشَرَّف گردد از اقدامِ دوست ( 2 ) . از عقب رسيدند ، به دنبال [ او ] آمدند . ( 3 ) . معمور ، آباد شده ، آباد و داير ( غياث ) . ناصر خسرو گويد ( ديوان ، 76 ، مينوى - محقّق ) : شادمانى بدان كَت از سلطان * خلعتى فاخر آمد و منشور . . . يات شاعر به مدح دَر گويد * شاد بادىّ و قصرِ تو معمور ( 4 ) . كسرى انوشروان ، بيست و يكمين پادشاه ساسانى ، معروف به « عادل » . در سال 579 ميلادى در تيسفون درگذشت ( 5 ) . ركاكت ، سستى و ياوگى و فرومايگى ( مصادر زوزنى ، غياث ) . و در متون فارسى و تازى صفت « رأى » و « طبع » و « كلام » و چيزهاى ديگر به كار مىرود . در اينجا عبيد صفت « رأى » به كار برده است يعنى « سستى و فرومايگى انديشه » . خواجه نصير صفت « طبع » به كار برده است ( اخلاق ناصرى ، 126 ، مينوى - حيدرى ) « نفس شريف را در معرض خطر نهادن و بر مكاره عظيم اقدام نمودن در طلب مال . . . نهايت خساست همّت و ركاكت طبع تواند بود . » اسم و صفت از اين كلمه ركيك است . ابن ابى الحديد وقتى كه رأى خود را در باب اصالت نهج البلاغه اظهار مىكند ، مىگويد : « . . . انّ من انس بالكلام و الخطابة و صار له ذوق فى هذا الباب لابدّ ان يفرّق بين الكلام الركيك و الفصيح . . . و انت اذا تأمّلت نهج البلاغة وجدته كلّه ماء واحدا و نفسا واحدا و اسلوبا واحدا . . . » ( شرح نهج البلاغه ، 1 / 128 ، ابو الفضل ابراهيم ) . سعدى « ركيك » را صفت « باز » يعنى مرغ شكارى معروف نهاده ( - مواعظ ، 17 ، فروغى ) : قارون ز دين برآمد و دنيا برو نماند * بازى ركيكْ بود كه موشى شكار كرد .