خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

110

أخلاق الأشراف ( فارسى )

و بايد كه منع در خاطر نيارد كه المنع كفر « 1 » ، و آن را غنيمت تمام بايد شمرد ؛ چه مشاهده مىرود كه هر كس از زن و مرد جماع نداد هميشه مفلوك « 2 » و

--> ( 1 ) . المنع . . . ، باززدن [ مردم و بازداشتن آنها از نعمت خود ] ناسپاسى [ نسبت به خدا ] است . اين تعبير به وسيلهء شاعران و صوفيان مكرّر به كار رفته است . مسعود سعد سلمان گويد ( ديوان ، 636 ، ياسمى ) : آن را كه ز عشق تو بلا نيست ، بلا نيست * آن را كه ز هجرِ تو فنا نيست ، فنا نيست سه بوسه همىخواهم مَنعم مكن اى دوست * تو صوفييى و مَنع به نزد تو روا نيست سنائى گويد ( ديوان ، 898 ، مدرّس ) : اى يُوسفِ حُسن و كَشى خورشيدخويى خوش‌سير * از سر بُرون كُن سركشى ، امروز با ما باده خور . . . اكنون طريقى پيش كُن تدبيرِ كار خويش كُن * در راهِ عشق اين كيش كُن كالمَنْعُ كُفْرٌ بِالبشر . در كليله و دمنه ( 166 ، مينوى ) آرد : « . . . در مذهب من منع سائل ، خاصّه كه دوستى من بر سبيل تبرّع اختيار كرده باشد ، محظور است . » ( 2 ) . مفلوك ، اين كلمه ميان فارسى زبانان به معنى « فلك‌زده » و « تهىدست » و « بىروزى » به كار مىرود ؛ ولى مانند فلاكت ( به معنى فلك‌زدگى و تهىدستى ) ظاهرا بر ساختهء فارسىزبانان است « غازيان عظام نردبان بر ديوار آن روزنه نهاده ، او را با دو سه مفلوكى كه در آنجا بودند ، پايين آوردند » ( حبيب السير ، 3 / 345 ، كتابخانهء سنائى ) . امّا در عربى فصيح در اين معنى مفلاق مىگفته‌اند : المفلاق ( ج مفاليق ) : الّذى لا مال له ( لسان ، فلق ) . ظاهرا بعدها مفلاق ، مفلاك و به تدريج مفلوك شده است . دلجى نام مؤلّفى نيز كتابى به نام الفلاكة و المفلوكون نوشته كه در مصر چاپ شده است . جمال الدّين اسمعيل گويد ( ديوان ، 217 ، وحيد ) : به قسمت است مقاديرِ رِزْق نَزْجَهد است * دليلش ابلهِ مَرْزُوق و زيركِ مِفلاك . سنائى گويد ( ديوان ، 917 ، مدرّس ) : اى بُلبُل وصلِ تو طربناك * وى غمزه‌ات زهر و خنده ترياك افلاكِ توانگر از ستاره * در جنبِ ستارهء تو مِفلاك .