خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
107
أخلاق الأشراف ( فارسى )
بىتحاشى « 1 » مى . . . ، تا عمر بر تو زوال نگردد . « 2 » تا بتوانى نگارِ دلبر مىجوى * معشوقهء « 3 » چابُك و خوشِ غَر « 4 » مىجوى چون يافتيش مده مجالِ نَفَسى * مِى . . . و رها مىكُن و ديگر مىجوى مىفرمايند كه اگر استادى يا يارى را از اين كس داعيهء « 5 » تمتّعى باشد بايد كه
--> ( 1 ) . تحاشى ، به يك سو شدن ( غياث ) ؛ پرهيز كردن و دورى جستن و تن زدن . بىتحاشى ، بىپروا و بىپرهيز . كمال اسمعيل در هجو شهاب الدّين عمر لنبانى گويد ( ديوان ، 453 ، بحر العلومى ) : دارد از خوك عاريت دندان * تا خُورَد بر دروغ سوگندان نخورد غم كه مىشود بَزَهمند * بىتحاشى همى خورد سوگند ( 2 ) . زوال گشتن ( به جاى زايل گشتن ) - نيست شدن ، نابود گشتن . سعدى گويد ( گلستان ، 43 ، فروغى ) : شوربختان به آرزو خواهند * مُقبِلان را زوالِ نعمت و جاه ( 3 ) . معشوقه ، كسى كه نسبت به او عشق مىورزند . ظاهرا ( تاء ) در آخر آن براى تأنيث نيست « و شايد علامت مبالغه باشد . در معارف بهاء ولد ( جزء چهارم ، 99 ، فروزانفر ) آمده است : « تاج زيد گفت : من معشوقهام . گفتم معشوقه را رنج نباشد و رخسارهء زرد نباشد . . . چو هماره عاشق بر مراد معشوقه كار كند . . . » . از اين قبيل است نادره . و نيز مسكته در شعر مختارى ( ديوان ، 550 ، همائى ) : در مجمعِ شاهدان سخنش مُسكِتهگويى است * بر عرصهء ميدان عَلَمش نادره بازى است ( حاشيهء كليله و دمنه ، 77 و 219 ، به خامهء استاد مينوى ) . ( 4 ) . غر ( به فتح اوّل و تخفيف ) ، بددل و ترسو ؛ زن فاحشه و بدكاره ( غياث ) . ( 5 ) . داعيهء تمتّعى ، داعيه خواهش و آرزو و انگيزه ( غياث ) . حافظ « داعيهء سور » ( آرزوى مهمانى و جشن و بزم ) به كار برده است ( ديوان ، 28 ، قزوينى ) : حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتمزده را داعيهء سُور نمانده است . داعيهء تمتّعى يعنى آرزوى برخوردارى و كامجويى .