أبو ريحان البيروني ( مترجم : اكبر دانا سرشت )
354
آثار الباقيه ( فارسى )
در همه اين چند سال كه قحط و غلا بود كسى از گرسنى نمرد سپس فيروز به آتشكده آذرخورا كه در فارس است رفت و در آنجا نماز خواند و سجده كرد و از خدا خواست كه اين بلا را از اهل دنيا بر طرف كند سپس به كانون آتش رفت و ديد كه نگهبانان آتشكده و هرابده بر سر كانون ايستادهاند و چنان كه بايد از پادشاهان تواضع كنند و سلام بدهند نسبت به او ننمودند فيروز بسوى آتش برگشت و دست و بازوى خود را حوالى آتش گردانيد و سه مرتبه شعله را به سينه خود گذاشت مانند دوستى كه دوست خود را به سينه مىچسباند و شعله آتش بريش او گرفت ولى نسوزانيد و فيروز گفت : خداوندا همه نامهاى تو فرخ است اگر حبس باران براى من و براى خبث باطن من است به من بگو تا من خود را از ميان بردارم و اگر علتى ديگر دارد نيز مرا آگاه گردان و اهل دنيا را نيز از واقعه مطلع كن و بر خلق باران رحمت بباران . سپس فيروز از كانون بيرون آمد و از قبه آتشكده بيرون شد و بر ( دنبكا ) نشست و دنبكا چيزى است كه از زر آن را مانند تخت مىسازند ولى كوچكتر از آن است و رسم اين است كه بايد در مدخل آتشكده باشد كه تا چون پادشاه وارد شود بر روى آن بنشيند و هرابده و نگهبانان آتشكده بر گرد او جمع آيند و بر او چنان كه رسم ملوك است سلام كنند و چون فيروز بر دنبكا نشست همه مؤبدان و و نگهبانان در اطراف پادشاه جمع آمدند و فيروز ايشان را گفت : چه اندازه شما دلسخت و مردم جفاكار هستيد چرا به من در كانون سلام نداديد ، ايشان گفتند كه چون ما در نزد پادشاهى كه از تو بزرگتر است ايستاده بوديم اين بود شرط ادب بجا نياورديم . فيروز ايشان را تصديق كرد تا آنكه از شهر آذرخورا به سوى شهر دارا بيرون آمد و چون به موضعى رسيد كه در زمان ما روستاى كامفيروز است و در آنوقت صحرايى بدون آبادانى بود ابرى بر آسمان برخاست و چندان باريد