مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى

178

تاريخ علماى بلخ ( فارسي )

بر سنت و مذهب زمستان * آتشكده كرد تابخانه « 1 » مخمور چو سرو خوش‌خرامان * ناگه ز درم درآمد آن ماه فتنه شده بر رخش گلستان * عاشق شده بر قدش صنوبر در غمزه كمال سحر پنهان * بر چهره جمال لطف پيدا قامت همه رشك سرو بستان * چهره همه رغم ماه گردون كرد از لب لعل شكر افشان * بنشست زهر درى سخن گفت كان خود چه لب است و آنچه دندان * فىالجمله صفت نكرد شايد زان چاه كه داشت در زنخدان * مىرفت به گفت او فرا چاه وز صورت او بمانده حيران * در خدمت او نشسته عاجز اندر خور خورد چون تو مهمان * گفتم كه ز خوردنى چه سازم در پيش تو جان كنم به قربان * در پاى تو سر دهم به تحفه وز سنبله جمله دانه بستان * رو گاو سپهر زود در بند گردون بود آسياى گردان * بايد كه چو خرد كرد خواهى مه حمالست و مهر طحّان * هرچند در آسياى گردون بر شحنه زحل به برج ميزان * آن به كه به اختيار باشد از چشمهء كوثر آب حيوان * وزبهر سرشتنش بياور مانندهء شكلهاى پيكان * پس هر سپرى به دشنه مىبر درخواه به عاريت ز رضوان * يك سفر ز سندس و ستبرق وز گرد بهشت نيك بفشان * از زنگ عبير پاك بستر تا شير دهد تو را ز پستان * ثور ارچه نر است ماده گردد آتش ز كليسياى رهبان * آب از سر چاه زمزم آور با عود و عبير و مشك سوزان * هيزم همه شاخهاى طوبى سير اندك و يرلغش « 2 » فراوان * آبش خوش و روغنش مروّق

--> ( 1 ) - تابخانه : در مناطق سردسير كف خانه را مانند حمام داراى گلخن مىسازند و در آن آتش مىكنند و خانه گرم مىشود . ( 2 ) - يرلغ : ادويه .