على زمانى قمشه اى

479

هيئت و نجوم اسلامى ( فارسي )

جريان را نقل كرده و خلاصهء آن اين است : هلاكو در يكى از جلسات خود نام او را به بدى برد و با رجال دولت خود از او آشكارا شكايت كرد و خيانت‌هاى او را برشمرد ، در اين اثنا خواجه نصير الدّين طوسى وارد مجلس شد ، پس هلاكو از او روى گردانيد و از ملاقات با او اظهار كراهت كرد و پس از مدتى متوجه او شد و گفت : آرام اى مرد اى فلان ! تندروى مكن و مراقب حال خود باش و اگر رصدخانه با از بين رفتن تو ناتمام نمىماند دستور كشتنت را مىدادم و آشكارا حرمت تو را هتك مىكردم . « 1 » ولى اسبابى كه موجب اين تغير و نارضايى شده است تاكنون همچنان مجهول مانده . بديهى است كه خواجه با آن شخصيت علمى و سجاياى ذاتى نمىتوانست با مردى خونخوار و وحشى يكدل شود و اين دو ، قدر جامعى باهم نداشتند ، فقط اوضاع و احوال و محيط آن روز و مصلحت كشوردارى هلاكو بود كه اين دو را باهم نزديك كرده بود و چه بسا خواجه از اعمال وحشيانهء آن مرد سفاك انتقاد نيز مىكرد . طبيعى است كه حاسدان نيز در پى فرصت مناسب بودند تا با سعايت از خواجه خود را در دربار هلاكو مقرب سازند . مقام و پايگاه علمى و سياسى خواجه نيز آن‌چنان بود كه او را محسود گروهى از طمع‌كاران قرار داده بود ، آنهايى كه در ركاب هر فاتح و غالبى پياده به راه مىافتند تا گرد و غبار چكمهء غبار فاتحان را پاك كنند ، اين قبيل مردم در هر دوره و مكانى بوده و هستند . صاحب روضات قراين و امارات چندى را نقل مىكند و پس از نقل قصهء فوق مىگويد : « گويند قطب الدّين شيرازى محمود بن مسعود شاگرد خواجه نصير در آن مجلس حاضر بود پس از آنكه سخنان هلاكو را شنيد ، فرصت را غنيمت شمرد و گفت اگر رأى مبارك نسبت به اين مرد اقتضايى دارد حاضرم كار زيج را تمام كنم هلاكو چيزى نگفت

--> ( 1 ) . روضات الجنات ، ص 610 .