حسن مرسلوند
496
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
عرش سر دوش پيمبر بود * محفل قرب تو و معراج تو روشنى ناصيهء روز قدر * پرتوى از نور شب راج تو من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته هادى ره شو ، من گمراه را * نابشناسم به تو ، الله را فاش نما صورت معنى به خلق * تا كه ببينند همه ، شاه را داور عرشى به جهان وجود * باز بكش دامن خرگاه را روشنى راى تو صبح و مساء * نور و ضيا داده خور و ماه را نكتهيى از سرّ نهان گو ، كه خلق * باز شناسند زره ، چاه را حزم تو ، گر پا به ميان آورد * كوه گرانسنگ كند كاه را فضل تو ، بر كام و دودت كند * شهد بقا سمّ روانكاه را هركه به دل ، نقش ولاى تو بست * داد صفا خاطر آگاه را من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته اى ولى مطلق و ، اى دست حق * داور آفاق و شه ما خلق بهر نثار قدمت ، چرخ راست * سيم و زر و مهر و مه ، اندر طبق روشنى صبح سعادت بود * نور جبين تو ، به رب الفلق بالوپر روح نرستى به تن * گر برت اى شاه ، نخواندى سبق خامهء تقدير ، به امرت نوشت * سرّ كتاب احدى بر ورق بهر زمين بوس تو ، هر بامداد * از شب ديجور ، برآمد شفق هركه بداند ز خدايت جدا * روى وى از شرم شود پرعرق جسم پليدى كه بود منكرت * باد گرفتار بلاى بهق من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته دل نه كه با مهر تو ، در خاك ، به * سينه كه با كينهء تو ، چاك ، به بر تن تو جامهء لا ريب ، نغز * بر سر تو تاج عرفناك ، به راى تو مرآت فروغ ازل * جاى تو ، در خاطر غمناك ، به خادم دهليز سراپردهات * كارگزاران نه افلاك ، به بهر نثار قدم دلدلت * گوهر گنجينهء ادراك ، به