حسن مرسلوند
438
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
ندارم و براى دفن و كفن هم دارم ، به اضافهء چيزكى هست براى سوزان و مادرش ؛ خانهء تهران و پاريس هست . خيلى متأثّر شدم و گفتم : « آقاى قزوينى ! اين چه صحبتى است شما هروقت ناخوش مىشويد به فكر مرگ مىافتيد . » با همان واقعبينى رئاليسم مخصوص به خود و بدون تأثر و هيجان فرمودند : « فلانى مگر انسان نمىميرد ؟ خوب تحقيق كردهام ؛ به اضافه مقدمات فراهم است . شايد هم با اين ناخوشى نميرم ولى خوب چند ماه بعد بالاخره فكر مردن را بايد داشت . » من 1924 ميلادى كه براى تكميل تحصيل طب يعنى تخصص در امراض داخلى به پاريس رفتم ، با ايشان آشنا شدم . البتّه نام ايشان معروف بود ولى ذهنم نمىرفت كه نوعا ميرزا محمد خان با ساير اهل ادب متفاوت است . او عالم است و عالم متبحّرى است و در عرض علماى بزرگ تاريخ است . مجلس اولى كه ايشان را ديدم ، در كتابخانهء ملى پاريس بود كه به اتفاق ايشان ساعت چهار بعد از ظهر با يكى از خراسانيها كه آنوقت در پاريس بود يعنى آقاى على بزرگنيا ( صدر التجّار ) بعد از آشنائى در كتابخانه رفتيم به كافهئى در كوچهء ريولى چاى خورديم تا ساعت هفت باهم بوديم . در آن مجلس هم زياد جلوه نكرد زيرا ميرزا محمد خان در برخورد به اشخاص بسته به اين بود چه صحبتى پيش آيد . ممكن بود عادىترين صحبتها پيش آيد او وارد مىشد و مىگفت و مىشنيد . اتفاقا در چند روز بعد از آن ملاقات كه فصل تابستان پيش آمد من سفرى به برلن رفتم . دو ماه در آنجا بودم بعد به هلاند رفتم ؛ از آنجا به لندن رفتم بعد به بلژيك آمدم تا در پائيز آن سال كه به پاريس برگشتم . در طى اين مسافرت در آلمان و هلاند و لندن بسيارى از اهل فضل و مستشرقين را ديدم . از جمله در لندن و كامبريج با مرحوم ادوارد براون ملاقات كردم . ملاحظه كردم ابهت علمى قزوينى در بين اهل علم به درجهاى است كه مزيدى بر آن متصور نيست . وقتى در صحبت و مباحثه كسى از قول ميرزا محمد خان استشهاد مىكند ديگر حرف قطع مىشود و در واقع حكم قال ارسطو را دارد در قرون وسطى در بين فلاسفه ، كه استشهاد از ارسطو قاطع مباحثه بود . يك نوع سلطنت روحانى و علمى داشت . اين احساس مرا بيشتر كنجكاو كرد و چون به پاريس برگشتم كاغذى به ايشان با پست شهرى نوشتم كه من اندكى بعد از آن مجلس ملاقات به مسافرت رفته بودم حالا كمال ميل به زيارت شما دارم تمام روزها از دو ساعت بعد از ظهر آزاد هستم . هرجا و هروقت و هر روز معين فرمائيد حضورتان شرفياب شوم . جوابى با پست پنوماتيك رسيد كه روز شنبه دو بعد از ظهر من مىآيم به هتل شما . من در آن وقت در هتل دله اوبسرواتوار در چهارراهى كه خيابان سن ميشل در مقابل مجسمه كاونتو وپليته تمام مىشود و خيابان اوبسرواتور شروع مىشود منزل داشتم . بلافاصله كاغذى ديگر با پست پنوماتيك رسيد كه معذرت مىخواهم شنبه را گرفتارم اگر براى شما فرق نمىكند روز دوشنبه دو بعد از ظهر به همان هتل خواهم آمد و الّا بنويسيد . فورى جواب نوشتم كه دوشنبه منتظر خواهم بود . ساعت دو تمام بعد از ظهر در روز معين آمدند . زيرا از خصوصيات قزوينى دقّت غريب به حد وسواس او بود در رعايت وقت و قول كه باز طبيعى و فطرى او بود . تشريف آوردند و در اطاق من بودند . مرتبا چاى