حسن مرسلوند

368

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

دسترسشان بود كه ما از آن استفاده كرديم . راجع به تابلو تالار آئينه كه پنج سال وقت ايشان را گرفته بود ، داستانى هم از گم شدن يكى از جواهرات سلطنتى در اوقاتى كه كليد تالار نزد ايشان بوده و صبح و عصر در آنجا مشغول نقاشى بوده‌اند براى ما نقل كردند كه بسيار جالب بود كه اگر بخواهم آن را در اينجا بنويسم از مطلب اصلى دور مىافتم . شب خوابيديم و صبح پس از صرف صبحانه حسين خان ما را به اطاق نشيمن مرحوم كمال الملك راهنمايى كرد . اطاق مزبور اطاق نسبتا كوچكى تقريبا چهار در پنج متر بود كه در بالاى آن مرحوم كمال الملك روى نهالىاى جلوس كرده بود . در كنار ايشان كتابخانهء كوچكى و چند مبل راحت هم در اطراف ايشان چيده شده بود براى جلوس واردين . پس از چند دقيقه‌اى كه در آنجا نشستيم و قهوه‌اى صرف شد . مرحوم كمال الملك فرمودند اگر اهل شكار هستيد ، حسين خان شما را راهنمايى كند تفنگ شكارى هم دارد . رئيس عدليّه جواب داد اهل شكار نيستيم و اگر اجازه بدهيد عرض مختصرى هم داريم . فرمودند من حاضرم هر كارى باشد . آقاى دادستان آن پاكت را كه حاوى نامهء وزير عدليّه و ساير منظمات بود عينا به آقاى كمال الملك دادند . ايشان مشغول خواندن شدند و ما ساكت در بشرهء ايشان دقيق شده بوديم . پيدا بود كه خواندن نامه آن مرحوم را دچار شگفتى و اعجاب و تئاتر فوق‌العاده كرده ؛ مخصوصا هنگامى كه دست نوشت مرحوم فروغى را دربارهء خود كه به‌طور مورّب در ذيل خط مرحوم شكوه الملك نوشته شده بود مىخواند چند بار سر را به اين طرف و آن طرف تكان داد و احساس مىشد كه از فرط تأثر قطره‌هاى اشكى هم بر گونه فشاندند كه ما از ديدن دستمالى كه از جيب بيرون آورده و پس از برداشتن عينك به چشم كشيدند ، به خوبى تأثر ايشان را درك نموديم . ولى عجيب اين بود كه تا تمام كاغذها را به دقت نخواندند كلمه‌اى به زبان نياوردند و همين‌طور ما ساكت نشسته بوديم . و حسين خان هم ايستاده بود . پس از پايان قرائت اوراق ، به حسين خان فرمودند : « برو تنقّلى يا ميوه‌اى بياور . » حسين خان كه بيرون رفت ، رو به رئيس عدليّه كردند و فرمودند : « اين وكيل چه‌جور آدمى است ؟ » رئيس عدليّه جواب داد : « مگر حضرتعالى او را نمىشناسيد ؟ » كمال الملك جواب داد : « ابدا نمىشناسم . » رئيس عدليّه گفت : « پس نامه را حضرتعالى به حضور شاهنشاه عرض نكرده‌ايد ؟ » كمال الملك فرمودند : « مگر مىخواهيد از من اقرار بگيريد كه او را تعقيب كنيد ، ابدا راضى نيستم ؛ بالاخره گواينكه اين وكيل را نمىشناسم ولى متأسفم كه چرا به خود من مراجعه نكرده است و معلوم مىشود آدم احمقى است ، و به‌هرحال چنين شخصى به نام من متوسل شده خلاف اخلاق است كه من رضايت بدهم او را تعقيب كيفرى كنند ؛ اين است كه اگر حقيقت را مىخواهيد بدانيد نامه خط من نيست . فروغى درست نوشته خط من شيوهء خاصى دارد كه هيچ‌كس نمىتواند تقليد كند . ولى در عين حال راضى هم نيستم او را تعقيب كنيد . همين‌طور جواب بدهيد . » در اينجا دادستان اجازه خواست كه صورت مجلس تنظيم كند . كمال الملك اجازه ندادند و