حسن مرسلوند

34

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

نمونه‌اى از اشعار غيرت چنين است : هركه اندر لوح خاطر مهر جانانى ندارد * زنده نتوان گفتنش ، زيرا به تن جانى ندارد عشق بر هر درد بىدرمان بود درمان و ليكن * خويشتن دردى است بىدرمان كه درمانى ندارد عشق از اول در گل آدم مخمّر بود ، ور نه * غير آدم زان امانت عهد و پيمانى ندارد روز چون روشن شود ، پروانه را شوقى نماند * جز بهاران بلبل از عشق گل افغانى ندارد شاهد گلچهر من از ديده چون غيبت نمايد * اين دل شوريده ديگر فكر سامانى ندارد عقل دورانديش منعم مىكند از عشق خوبان * جز نظر در عافيت در دست ، برهانى ندارد ره به كوى دوست نزديك است ، مىگويند امّا * آنكه پيموده است مىداند كه پايانى ندارد شيخ را گفتم كه تا كى بىخبر از عشق مانى * گفت بگذر زين سخن كز بهر من نانى ندارد آرزوى وصل را در دل نهفتم گرچه چندى * ديگر اين دل بيش از اين‌ها تاب چندانى ندارد نزد ارباب سخن شايسته آمد نام غيرت * گرچه نزد مردم بازار عنوانى ندارد يك رباعى از غيرت : با علم اگر عمل برابر گردد * نام دوجهان هر دو ميسّر گردد مغرور به خود مشو كه خواندى ورقى * ز آن روز حذر كن كه ورق برگردد م : ( 1 ) روحانى ( شيوا ) ، بابا مردوخ ، تاريخ مشاهير كرد ، ج / 2 .