حسن مرسلوند

67

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

سميعى از فراماسونهاى قديمى و عضو لژهاى بيدارى ايران و انجمن اخوت بود . هنگامى كه شاه مخلوع ، محمد رضا پهلوى ، در سال 1327 خورشيدى به اروپا رفت ، اديب السلطنه يكى از اعضاى شوراى سلطنتى بود . مدتى انجمن ادبى تهران ، تحت رياست او اداره مىشد و مدتى هم رئيس فرهنگستان و رئيس انجمن تربيت بدنى و پيشاهنگى بود . مدتى هم حكومت آذربايجان را برعهده داشت . اديب السلطنهء سميعى مردى سخنور و اهل شعر و ادب بود ؛ با مرحوم ملك‌الشعراء بهار روابط ادبى و شعرى داشت و هنگامى كه بهار براى معالجه در سويس به سر مىبرد ، سميعى اين شعر را براى او سرود : بهارا ! چه مطبوع و خرم بهارى * چه دلكش نسيمى ، چه زيبا نگارى گزندت مبادا كه در گلشن جان * سرافراز سروى ، هميشه بهارى ز باد خزانت گر آسيبى آيد * همان گلستانى ، همان لاله‌زارى از آن نابكارى كند چرخ با تو * كه تو دشمن مردم نابكارى جهان با تو ناسازگار است زيراكه * با زشت‌كاريش ناسازگارى و ليكن تو را خود چه انديشه باشد * كه در سايهء حفظ پروردگارى نفرسايدت محنت روزگاران * كه خود مايهء قوّت روزگارى كجا منطقت سرد و خاموش گردد * كه در باغ دانش غزلخوان هزارى برون رفتى از محفل ما و ليكن * درون دل دوستان جاى دارى فراق تو شد دير و زود آ كه از ما * بگيرد شكيبايى و بردبارى به ناز طبيبان چه حاجت كه تو خود * طبيب قلوب هزاران هزارى دواى دل دردمندان عشقى * انيس غم مستمندان زارى ز بستر برآى و به طيّاره بنشين * گشاى آن پروبال همّت كه دارى به يك‌چشم برهم زدن در بر ما * فرود آ كه بس مورد انتظارى سزاوار باشد كه مر دوستان را * از اين راه نيكو ره‌آوردى آرى نه كتّان مصرى ، نه ديباى رومى * نه كالاى لندن ، نه سوغات بارى ره‌آورد شايسته دانى چه باشد ؟ * چو خواهى كه بر جمله منّت گذارى