حسن مرسلوند

56

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

گر شوى با ناخدا هم‌داستان در اين بحار * از خدا يا بى امان از موج محنت زاى دل دست زن در دامن صدر جهان ، كهف امان * « شه حسام الدّين » يگانه مرشد والاى دل آنكه چون در بحر فكرت در شود آرد به كف * بىتعب يكدم هزاران لؤلؤ لالاى دل آنكه از كثرت به وحدت چون نمايد يك نظر * وحدت اندر كثرتش گردد عيان از راى دل خاك كويش را كه باشد سرمهء چشم قلوب * گاهى اندر ديده كش تا بشكفد گلهاى دل شكر للّه ذو جناحين است و سالار اجلّ * بر قدش بادا مبارك خلعت زيباى دل اى جوان بختى كه پير دهر ديگر ناورد * چون تو پورى مقتدر در عرصهء احياى دل ، چون منى را گر تو بپذيرى نباشد نقص تو * در كمالت مىفزايد خالق يكتاى دل « جوهرى » را گر زر و دولت نباشد ، گو مباد * گوهر معنى است او و نقد روح‌افزاى دل و يك رباعى : گر تلخ و اگر خوش گذرانى ، گذرد * هرچند كنى تو سخت جانى گذرد جان مىكنى وز كندن جان نرهى * بگذر ز جهان ، جهان فانى گذرد م : روحانى ( شيوا ) ، بابا مردوخ . تاريخ مشاهير كرد ، ج / 2 .