حسن مرسلوند
34
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
طاير باغ جانفزاى ادب * بلبل داستانسراى سخن اى دريغا لب از سخن بربست * بعد از او واى ما و واى سخن دست ما شد ز دامنش كوتاه * آنكه بر چرخ برد پاى سخن چشم آباديش مدار اميد * تا تهى شد از او سراى سخن آشنايى چو او كجا جوئيم * بهجز او كيست آشناى سخن ؟ اى دريغا كه شد خموش و دگر * برنيايد نوا ز ناى سخن رفت و در محفل سخنگويان * جاى او خاليست و جاى سخن شهسوارى كه از نى فكرت * زد به بام فلك لواى سخن آنكه با حسن طبع مى آراست * طرهء زلف دلرباى سخن راند چون اسب طبع ، بودى تنگ * زير پايش فراخناى سخن سالها زيت فكر و روغن جان * سوخت از بهر اعتلاى سخن ده قزلباش و راز الهامش * آيتى هست در ثناى سخن قلمش بود رشك آب حيات * سخنش بود ماوراى سخن با سخن يار بود و چون يكتا * عاشق حسن جانفزاى سخن ديد چون زار گشته كار ادب * لاجرم داد جان براى سخن رفت و ما نيز در پيش برويم * چون سخن كآيد از قفاى سخن شاد و مسرور رفت تا به جنان * طرحريزى كند بناى سخن مرغ جانش كنون به ساحت قدس * مىزند بال در هواى سخن باد روحش قرين رحمت حق * تا سخن هست و تا خداى سخن نمونهاى از اشعار حسين مسرور : يكى گفتا ز دوران نااميدم * كه مىرويد به سر موى سپيدم از اين موى سپيد انديشه دارم * كه بر پاى جوانى تيشه دارم ملك هر چين كه از مويم گشايد * دگر چينى به ابرويم فزايد بگفتم اين خيالى ناپسند است * جوانى آهوى سر در كمند است كمندش چيست ؟ عشق و شادمانى * چو گم شد ، زود گم گردد جوانى