سيد محمد باقر برقعى
71
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گاهى كنى از مىخور و ميخانه شكايت * اين آب عنب نيست ، مكن حمل جهالت بر عاشق دلخون چه دهى حكم سفاهت ؟ * « با ما مكن از سبحه و دستار حكايت رندانه سخن گوى ز زلف و رخ دلدار » * اى آنكه كنى معجزهء باهره را سحر ديده منه برهم ، مفكن مقنعه بر چهر * پنجه زده بر قلب من اين دوستى و مهر « آن شمس ولايت كه فروغيست از او مهر * شد در مه شعبان به گهِ نيمه نمودار » كردند ز يمن قدمش حلّ مسائل * بر خلق شدى سهل هرآن غامض و مشكل يك نكته بگويم به تو سربسته و مجمل * « ناديده جمالش همه دادند به دو دل كردند به نيكويى رويش همه اقرار » * آن كوردلانند كه گيرند نديده چون جان به تن و عقل به سر نور به ديده * هرآنكه عنايات به ذرّات رسيده « با آنكه به گوش خرد از عقل شنيده * پيداست برِ عقل و نهان است ز انظار » مخلوق ، همه ريزهخور سفرهء عامش * ز آن ختم ولايت كه زده سكّه به نامش هر مشرك و مؤمن بشود يكسره رامش * « از شهد لب و شور دل آشوب كلامش عالم شكرستان شد و آفاق نمكزار » * غير از تو كسى حجّت دادار نباشد بر دين نبىّ يار و مددكار نباشد * جز تو دگرى قاتل كفّار نباشد « در گلشن عالم گل بىخار نباشد * غير از رخ خوب تو كه باشد گل بىخار » « مصلح » تو كجا ، مدح چنين قادر باللّه * نقص است كه تعبير كنى روى ورا ، ماه مىساى رخ عجز و تعذّر درِ درگاه * « ديوان محيط از شرف و منقبت شاه شد حرز تن و جان و دل و ديدهء احرار »