سيد محمد باقر برقعى
805
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دست بلورين اشك رفت در آغوش چشم * اين همه دلدادگى ، آينهى راز تو ناز مكن اين همه با دل شيدايىام * بوقلمون است مگر ، دلبركم غاز تو ؟ ! خواستم اول كنم از تو نهان راز خويش * ليك امان از تو و ديدهى غماز تو مصرع ابروى تو ، قافيهپرداز دل * ناز تو و عشق من ، سوز من و ساز تو « همراه فردايى » در حسرت فردايم و فردا ندانم چيست * در باورستان سحر ، رؤيا ندانم چيست مجنون بىليلايم و ليلاى بىمجنون * همچون غزالان غزل ، صحرا ندانم چيست دنبال يادت تا سحر هر سو سفر دارم * چون روح سرگردانم و سُكنا ندانم چيست امشب در اين غربتسرا يك سايهى مبهم * بىچاره گردانيد جانم را ندانم چيست سرمست از جام فروغآويز احساسم * خمخانه كو ؟ مينا كجا ؟ صهبا ندانم چيست و عشق را اين همدم و همره فردايى * با دل كند سودا و اين سودا ندانم چيست « تا هميشه » خواهم كه شيداى تو باشم تا هميشه * شرط نفسهاى تو باشم تا هميشه و در ميان بيشههاى سرد و خاموش * سبزينه شولاى تو باشم تا هميشه و در طلوع بيتبيت هر نگاهت * خورشيد ميناى تو باشم تا هميشه اى يوسف كنعان دل با قلب صد چاك * دانى ، زليخاى تو باشم تا هميشه هم چون نسيم سايهسار باغ احساس * همسان و هم پاى تو باشم تا هميشه اى آخرين پرواز دل از كعبهى دوست * خواهم كه شيداى تو باشم تا هميشه « قصر تغزّل » آنان كه قصرى از تغزّل آفريدند * تصوير دل بر قامت باور كشيدند وانان كه نوشيدند جام از دست احساس * بر قلّهسار مهربانىها رسيدند