سيد محمد باقر برقعى
792
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غربت سنگين نيمى از نيمهء جانم باقى است من و اين وحشت دل من و اين پلّهء متروك زمان من و اين بىخبرى من و اين غربت سنگين فراق من و احساس گناه سفرى بايد كرد به همان گودى انگشت زمين به همان وحشت گور و همان تنهائى من چه دارم كه بَرَم ، ارمغان در بَرِ دوست . نفس و لحظه ازبس هر نفسى ، لحظهاى مىميرد و به بازتاب نفسهاى دگر لحظهاى مىرويد باز با هر تپشى شاهد رويش يك غنچه شود . چشم زمان كه به ما مىگويد : هر تپش يكنفس است هر نفس يك تپش است . خداجو بارها مىگويم كه خدا كيست ، كجاست ؟ گر خدا هست چرا پيدا نيست ؟ و اگر نيست چرا مىشنوم بانگ نجواى محبت از او