سيد محمد باقر برقعى

777

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هيچ به صدق عشق من ، نيست هنوز باورت * گرچه نهان نكرده‌ام ، هيچ گواه خويش را از همه كرده‌ام نهان ، ناله و آه خود ، ولى * از تو نهان نكرده‌ام ، ناله و آه خويش را گر كه توانم از دلم ، مهر تو را برون كنم * گو به كجا نشانم اين ، مهر گياه خويش را تا كه ميان گل‌رُخان ، عيب نباشدم ، كُنم * سرخ ز خون ديدگان ، روى چو كاه خويش را درگذر از گناه من نيست از آنكه غير تو * خواهم تا كه من از او ، عذر گناه خويش را نيستم ار چه در خورِ ، مكرمت هماره‌ات * باز مگيرم از كرم ، گاه نگاه خويش را رتبه و جاه دارم از سايهء الطاف پناه عجبى * گرچه هستم به جهان نامه سياه عجبى بيم از خصم بدانديش چه دارم در دل ؟ * بوَدم تا كه ز الطاف پناه عجبى دارم از دوست به دل مهر ، همينم بس نيست * هست در خاطر من مهر گياه عجبى راز دل را نتوان خواند ز چشم و نگه‌ام * دارد اين سوخته‌دل چشم و نگاه عجبى اشك گفتم نكند پرده‌درى از غم من * كرد غمّازى و اشك است گواه عجبى چون رقيبان نبود گر كه مرا رتبه و جاه * هست از عشق مرا رتبه و جاه عجبى عشق بخشيد به من منصب شاهنشاهى * هست ز آن لطف مرا تخت و كلاه عجبى رهم آزادگى و رهبر من عشق و و داد * هست در كار ، مرا رهبر و راه عجبى رَخت افكندم از هركه و هرجا برِ دوست * كه بود طرفه مكانى و پناه عجبى دورى طولانى جان شدم خسته از اين دورى طولانى * روح فرسوده شدم زين غم پنهانى گرچه هجران تو چون وصل تو با لطف است * سخت بسيار شد اين دورى طولانى غم دورىِ تو جانكاه و توانفرساست * در شگفتم ز خود از فرط گران جانى برفروز اى گل زيباى گلستانم ! * كه بهار است و گه لالهء بستانى خيز آهنگ من و خانهء من فرما * خيز تا منظر چشم آى به مهمانى