سيد محمد باقر برقعى
764
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
براى عيد غدير شبى من آمدم تا چشمهايت * كه باشم تا سحر با چشمهايت خُمت هنگامهء سرمستى ماست * كه بر پا كرده آن را چشمهايت هميشه ديدهام از تو كه چون تو * نبسته دل به دنيا چشمهايت به هرجا دل اسير ناز گرديد * به پا ديدم همان جا چشمهايت علىّ ! از تو براى شيعه كافيست * دلت ، يا هيبتت ، يا چشمهايت مگر لطف خدا پيوند بخشد * به محشر چشم ما با چشمهايت خوشا آن شب ! تو هم بر حال من خنديدى ، اى اشك * شبى كه سوز دل را ديدى ، اى اشك دلم را قحط سال روشنى كُشت * چرا در چشم من خشكيدى ، اى اشك به روز بىوفايىهاى مردم * تو هم حالى نمىپرسيدى ، اى اشك زمانى دل غريب و بينوا بود * كه راه خود نمىپوييدى ، اى اشك خوشا آن شب ! كه دور از چشم دلدار * رُخم را از وفا بوسيدى ، اى اشك سياهىهاى وحشت پاك مىگشت * به چشمم گر كه مىپاييدى ، اى اشك نذر كوثر آل محمّد ، فاطمه زهرا عليها السّلام وقتى كه غم شكست پشت ستبر مَرد * پرسوز مىچكيد آن اشكهاى سرد يك بازوى كبود با يك جهان فراق * محصول و يادگار ز آن لحظههاى درد هر شب به خاك او سر را نهاد و گفت * مىبينى اى عزيز ! غم با دلم چه كرد ؟ از ماتمت نشست ديوار و در به خون * بىتو علىّ شدهست تنها و كوچهگرد شهر مدينه را غربت فراگرفت * و آن نخلهاى سبز گشتند زرد زرد تا غربت است و هجر بر قبر فاطمه * درمان نمىشود اين داغ دلنورد