سيد محمد باقر برقعى

748

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

« يا ربّ اين كعبهء مقصود تماشاگه كيست ؟ * كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است » خواند « محمود » چو از لوح فنا خطّ امان * كرد با بال‌وپر عشق ز هستى طيران نيست شد ، يافت بقا ، از دم سلطان زمان * « حافظ از حشمت پرويز دگر قصّه مخوان كه لبش جرعه‌كش خسرو شيرين من است » نور ناب از بوى گل گلاب مستم * و از چشم تو بىشراب مستم دادى تو جوابم از لبانت * از نشئهء آن جواب مستم در آينهء بهار رويت * از جرعهء نور ناب مستم از رگ‌رگ برگ شبنم شوق * غلتيد ز شرم ، آب مستم پيرى ز سرم كشيد شعله * با ياد خوش شباب مستم « 1 » در اين شب تار و فصل پيرى * از شعشعهء شهاب مستم چشمم شب هجر مانده بىخواب * بيدار براى خواب مستم تا دختر مى به خمّ باده * جوشيد در انقلاب مستم از نالهء ناى و زخمهء تار * وز زمزمهء رباب مستم مىخواند سحر به عشق ، رندى * از بادهء بىحساب مستم « محمود » شنيد و گفت از شوق * من از مى بو تراب مستم

--> ( 1 ) - اشاره است به قسمتى از آيهء 4 سورهء مريم : « وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً » و قول زكريّاى قرآن كريم .