سيد محمد باقر برقعى

736

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا ز بند زلف او قصد رهايى مىكنم * مىدهد بر زلف مشكين پيچ‌وتاب ديگرى * * * تيره شد از جان ناپاكان زمين و آسمان * آرزو دارم برآيد آفتاب ديگرى ذهن خاكستان ز مضمون عدالت خالى است * وقت آن شد سر برآرد بو تراب ديگرى مىسپارم گوش بر آواز سرخ شعله‌ها * آيد از طور ادب بر من خطاب ديگرى بىخبر نگذاشت يك‌دم اين دل عاشق مرا * جوشد از اين چشمه هردم شعر ناب ديگرى عصيانى دلى چون سينهء خورشيد آتشناك مىخواهم * تنى همچون غبار كوى تو چالاك مىخواهم نمىخواهم به رنگ عافيت خون رگانم را * سرى بر بستر خنجر نهاده چاك مىخواهم قدم تا برنهم چالاك در اين راه بىبرگشت * خروشى زادِ راه از آن دل بىباك مىخواهم روا كردم دمى تا نشئهء جانسوز هستى را * شراب ديگرى از ساغر « لولاك » مىخواهم ندارم توشه از هستى بجز آيينه‌اى در كف * اگر عكس ترا ز آيينهء ادراك مىخواهم غريو تندر اشعار معنا سوز ديوان را * برآرد ناله‌اى تا از دل افلاك مىخواهم بهار فريب در اين دوروزه نباشد غم كم‌وبيشم * چرا كه قدر ندارد زمانه در پيشم من آن نِه‌ام كه كشم بار ادعا بر دوش * اگر به عرش زنم تكيه ، باز درويشم نماز عشق و ارادت كنم به قبله دوست * بهاى دوست نگر تا كه چيست در كيشم به آفتاب رخش آن‌چنان سپردم دل * كه همچو سايه به فكر گريز از خويشم خيال عافيت دوستان به سر دارم * نمك اگرچه بپاشند بر دل‌ريشم دهان كندوى شعرم هميشه شيرين است * به جان پاك گلى مىرسد اگر نيشم به رغم زخم زبانى كه خورده‌ام سوگند * كه جز به عافيت دوستان نينديشم عجب مدار « محقق » در اين بهار فريب * اگر نرست گلى در خزان تشويشم