سيد محمد باقر برقعى
716
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو هستى مست جام باده از شادى و عشرتها * منت محتاج يك جرعه از آن جام محبّتها تويى رخشنده خورشيد جهان عشق و زيبايى * منت غرق سيهروزى ، سيهبختى ، ز محنتها تويى خلد و تويى رضوان ، تويى حور و تويى غلمان * منت سرگشته و حيران در اين صحراى حسرتها سراسر كشور زيبايى گيتى ، تويى سلطان * منت محبوس در چاه سيهچال مصيبتها تويى سرور ، تويى سالار خوبان همه گيتى * منت محو و منت نابود از اين توهين تهمتها بگفتم با من « محزون » چه خواهى كرد پاسخ گفت * حقيقت خستهام كردى ، از اين عجز و شكايتها درد دورى اين همه زجر و تألّم كه ز هجران دارم * در شگفتم ، ز چه در كالبدم جان دارم همه عمرم به اميدى كه بيايى ز سفر * چشم بر جادهء صحرا و بيابان دارم رنگ زرد و دل پرخون و قد خمگشته * همه از دورى آن سرو خرامان دارم روز ظلمتزده و شام سيه ، اشك روان * همه از هجر تو ، اى ماه فروزان دارم اين همه سوز و فغان ، زارى و درماندگىام * همه را از تو جدا ، اى مه تابان دارم تا تو چون شمع ، فروزانگر بزم دگرى * من هم از سوز غمت سينهء سوزان دارم از من بىكس و « محزون » ز چه روگردانى * بهترين دوست تو هستى كه به دوران دارم