سيد محمد باقر برقعى
714
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به دل مهر تو پنهان كردهام ، روزى اگر خواهى * بيا و گنج پنهان گشته در ويرانه را بنگر پريشانى دلها را سبب خواهى اگر روزى * به آيينه نظر انداز ، زلف و شانه را بنگر نگاه فتنهانگيزت ، برد دل ز عالِم و عامى * اگر باور ندارى ، مسجد و ميخانه را بنگر دل از هرجا گريزد ، سوى گيسوى تو آرد رو * بت من ! يكدمى اين موضع مستانه را بنگر شب و روزم چو تاب گيسوانت تار و درهم شد * مرا غم ميزبان گشته ، تو صاحبخانه را بنگر سراپا حسرت و آه و غم و سوز و الم باشد * كه نامش را نهم ديوان ، من ديوانه را بنگر مگر « محزون » شده ديوانه ، من ديوانه از هجرم * قدمرنجه شبى فرما و اين فرزانه را بنگر شكسته تا يار دلآزار دل دل زار شكسته * پشتم ز غم يار دلآزار شكسته تنها نه شكسته ز جفا پشت من پير * پشت فلك اينبار گرانبار شكسته از او چه بگويم كه چهها كرده به حالم * صد بار دلزار و گرفتار شكسته يا رانده ز خويشم به دو صد خوارى و زارى * يا نامده و وعدهء دلدار شكسته گفتا چه بسى زود شدى پير و شكسته * گفتم غم و هجرت من بيمار شكسته گفتا شدهاى پير و پريشان و تهىدست * « محزون » دگرت گرمى بازار شكسته حسن تو من كجا ، وصف رخ يار كجا ! * شب تاريك كجا ، جلوهء انوار كجا ! هركه داند كه سر خار برويد گل سرخ * نكهت گل به كجا ، زهر سر خار كجا ! من ز خودسوزى خود شمع شب خود شدهام * نور خورشيد كجا ، شمع شب تار كجا ! هر نوايى كه ز مرغى شنوى ، عاشق نيست * نالهء زار كجا ، مرغ گرفتار كجا ! زاهدا ! زهد ريايى همه جا مردود است * حقّپرستى به كجا ، سبحه و دستار كجا ! در شب تار بود ، تار انيس شب من * نغمهء يار كجا ، سوز دل يار كجا ! همه انديشهء آنم كه عزيزش گردم * عشق من با همه عشّاق خريدار كجا !