سيد محمد باقر برقعى

711

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دريغ مه كسب نور كرده ز رخسار يار من * آشفتگى فتاده ز زلفش به كار من عمر عزيز من بسر آمد ولى دريغ * كان فتنهء زمانه نيامد كنار من آخر چه سازم از غم هجران كه در فراق * يا رب گسسته گشته همه پود و تار من دلبر نامهربان به هجرت ديده و دل در شب و روز * همى در آب و آتش هر شب و روز ز جور دلبرى نامهربانى * زند فرياد دل اندر شب و روز ز تير غمزه هردم مىطپد دل * چه مرغ نيم‌بسمل در شب و روز ساقيا برخيز گر براندازد ز رخ آن مه نقاب * مىشود البتّه پنهان آفتاب سوى گلزار او چمد روزى ز ناز * بر تن خود چاك سازد گل حجاب مطربا بنشين و چنگى ساز كن * ساقيا برخيز و ده جام شراب شاهد روحى تا عشقِ تو اى ماه جبين در دلم استى * پيوسته دل آميخته با درد و غم استى آن چهرهء مطبوعِ تو يك دشت عذاب است * و آن زلفِ سيه خرمنِ جور و ستم استى از سوز غمت اى بتِ كشمير و سمرقند * باريك تنم گشته بسانِ قلم استى نازم به تو اى چشم دلاام كه از من * دل‌مرده و اكنون پىِ دين بردنم استى زين‌سان كه كند لعل لبت خَلق مُسخَر * ظن مىبرم انگشترِ سلطانِ جم استى ساقى ! دوسه پيمانه به پيماى شرابم * تا آنكه زدايد ز دلم هر الَم استى از بهرِ شكارِ دلم آن زلفِ تو دامى است * و آن خالِ سيه‌دانه به دامِ رهم استى يارا ! چه زنى شانه بدان زلف خدا را * مخراش دلى را كه در آن چين و خم استى