سيد محمد باقر برقعى
704
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز درد دهر نبينند دردسر مستان * كه مست بادهء عشقند و هوشيارانند حذر كنيد از اين نوخطان سلسلهمو * كه دام راه دل و دين بىقرارانند به بند عشق نه تنها من اوفتادم و بس * كه مبتلاى غمش همچو من هزارانند سپرده جان به ره يار خويشتن « محرم » * كه عاشقان وفاپيشه جانسپارانند آرزوى مرگ به باده دفع غم روزگار خواهم كرد * اگر چنين نكنم ، پس چه كار خواهم كرد ؟ شراب ناب ، علاج خمار من نكند * به جام وصل تو دفع خمار خواهم كرد محبّت تو قرار دل فكار من است * محبّت تو به جان اختيار خواهم كرد مرا ز دولت وصل تو تا كنارى هست * ز شادى همه عالم كنار خواهم كرد اگر ز زلف تو تارى به دست من افتد * سياهروزى خود آشكار خواهم كرد تو را به سنگدلى شهرهء جهان سازم * حديث جور تو در هر ديار خواهم كرد مرا دل از تو جدا كرد ، عاقبت من نيز * ز اشتياق تواش بىقرار خواهم كرد ز بسكه شرح دهم لطف و مهربانى تو * رقيب را به تو امّيدوار خواهم كرد مدام آرزوى مرگ مىكنم « محرم » * كه وقت مرگ ملاقات يار خواهم كرد صيد دل هرگه از طرّهء پُرخَم ، تو كمند اندازى * هركجا صيد دلى هست ، به بند اندازى دل من نيست سزاوار گرفتارى تو * كه تو در گردن خورشيد كمند اندازى نيست حاجت به سپندت تو كه در مجمر رخ * دل يك شهر به آتش چو سپند اندازى زلف آشفته و سرمست گذشتى تا دام * در ره خلق از آن زلف بلند اندازى در ره عشق زيارتگه ارباب وفات * آن سرى را كه تو در سُمّ سمند اندازى ماه گردون چو مه نخشب ، در چاه فتد * گر تو پرده ز رخ ، اى ترك خجند ، اندازى گر تو با اين لب شيرين به تكلّم آيى * خلق را از هوس شكّر و قند اندازى