سيد محمد باقر برقعى

696

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بيا كه صبح يقين در گشودن چشمى * به جاى اين شب ترديد با تو برگردد من و غروب و غم و اضطراب چشمانى * به راه مانده كه اميد با تو برگردد بيا كه كوچ كند ماتم از حريم زمين * و شادمانه‌ترين عيد با تو برگردد دچار شكوفه‌هاى خنده را ، شبى نثار مىكنى * شبى كه سبز مىرسى ، مرا بهار مىكنى به من نگاه مىكنى ، به تو نگاه مىكنم * مرا پرنده مىكنى ، مرا شكار مىكنى و شاخه‌هاى خشك را كه بىفروغ مانده‌اند * به گوشهء تبسّمى ، شكوفه‌دار مىكنى ستاره مىفشانى از ، نگاه آسمانىات * مرا به اشك مىكشى ، مرا دچار مىكنى در آسمان تو زمين دوباره زنده مىشود * زمين بىترانه را ، پرنده‌زار مىكنى توهّم روشنى را غبار مىدانند * عشق را مستعار مىدانند فصل پاييزى دل خود را * به خيالى بهار مىدانند آب را از سراب مىنوشند * بركه را چشمه‌سار مىدانند غم محدودهء دل خود را * غم و اندوه يار مىدانند دست در روى دست ماندن را * معنى انتظار مىدانند حسرت مُردم و اين قلب پرستو نشد * ماند در اين حسرت و آهو نشد گرچه مقيم گذر آب بود * هرزه گياهى به لب جو نشد روز و شب از چشم تو دم زد ، ولى * لايق يك خندهء ابرو نشد حسرت دريا به دلش گرچه بود * هم‌نفس رود تكاپو نشد حيف كه دست دل بىدين من * دير شد و زود تَرَك رو نشد