سيد محمد باقر برقعى

687

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بعد تو خاك فنا بر فرق اين دنياى دون * بىتو ديگر زندگى چونان تمنّا داشتن بود امّيدم تا بگيرى دست باب ناتوان * اى جوان ، بىروى و مويت چون توانا داشتن امّ ليلا مىشود آواره در دشت جنون * گر خبر از اين قد و بالاى زيبا داشتن در غرايب عالمى ماتم‌سرا شد تا ابد * مىسزد « محجوب » كز خون ديده دريا داشتن مونس خلوت هردم كه ياد مهر تو نيكوسير كنم * عشّاق را ز جلوهء رويت خبر كنم چندان ز ديده اشك به دريا رسانده‌ام * كز سيل اشك خويش ، خيال خطر كنم اخترشمار ديده و انديشه بار دل * شب را به اين دو مونس خلوت سحر كنم بر طاق ابروان تو ، تا برده‌ام نماز * زنهار ! رو ، ز قبله به‌سوى دگر كنم صد بار اگر كُشى و به خاكم كشى ، ز جا * خيزم دوباره ، جان دم تيغت سپر كنم عيبم مكن كه شاعر و « محجوب » شهرتم * روزى رسد حجاب خود از خويش بركنم