سيد محمد باقر برقعى
684
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بزن در عالم كثرت ، حبيبا ، بيرق وحدت * مترس از وحدتت ، زيرا مطيعت اكثر است امشب به نصب امر ما ، اوّل بترسان خود اقارب را * كه اسرارى در اين مطلب به امر آمر است امشب پى اجراى امر ، آن آفتاب عالم رحمت * تجلّى كرد ، گفتى رشك مهر خاور است امشب بر آن كوه مخالف بر سر كوه حرا هردم * بيان نكته توحيد را مستفسر است امشب هلا يا قوم ! « قُومُوا اسمَعُوا لى مِن كَلامُ اللّه » * همان ذات قديمى كز سراير مخبر است امشب پرستش جز خداى فرد بىهمتاى واجب را * هرآنكو بشمرد واجب ، پليد و كافر است امشب فروغ مهر و ماه و اختر و ليل نهار از آن * خداى واهب و معطىِّ حىّ و ناظر است امشب همه گوييد « قُولُوا لا الهَ » بعد « الَّا اللّه » * كه رسم رستگارى بر خداى اكبر است امشب منم فرمانرواى آن خداى پاك ناديده * كه تعظيمش سزاى اكبر است و اصغر است امشب رسولم من ، نبىّام من ، امينم من ، بشيرم من * كه اينقدر و جلال از كردگار قادر است امشب و ليكن وا اسف از حرف حقّ ، آن فرقهء باطل * همه رنجيده و دلها ز كين پرآذر است امشب بناى جور را محكم نمودند آنچنان كآخر * كمر بر قتل او ، ز آن ناكسانِ ابتر است امشب عبا بر گردن و سنگش به پيشانى نه تنها بود * جفا زو به جفاهايى كه در زير سر است امشب ستمهايى كه شد بر آن رسول محترم « محجوب » * نه تنها نطق تو ، فكر جهانى قاصر است امشب در مدح حضرت علىّ عليه السّلام بهجز از ولاى تو در دلم ، نبود خيال علىّ علىّ * بهجز از هماى تو بر سرم ، نگشوده بال علىّ علىّ تو علىّ عالى و اعلمى ، تو ولىّ و والى عالمى * تو مقدّمى ، تو معظّمى ، و لكلّ حال علىّ علىّ تو شهِ سرير شهامتى ، تو مهِ بحر كرامتى * به خدا ، خداى علامتى و همه خصال علىّ علىّ به رخى كه گرد نعال تو ، به سرى كه شوق وصال تو * كه به قاف قرب و نوال تو ، نرسد كمال علىّ علىّ نه مرا بيان حلال تو ، نهام آن كمال كمال تو * كه به قاف قرب و نوال تو ، نرسد كمال علىّ علىّ به خطا كه خوانده خدا تو را ، ز خدا كه خوانده جدا تو را * به سزا كه گفته سزا تو را ، كه بود محال علىّ علىّ ز مقام و قدر تو مقتدا ، شده مات مردم ماسوى * كه سواى خالق ذو العلى ، همه در خيال علىّ علىّ تو به غزوهاى نزدى قدم ، كه به نُه فلك نزدى علم * بر مدحت الف قدم ، شده خم چو دال علىّ علىّ