سيد محمد باقر برقعى
667
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
با پنبه راه گوش توان بيش و كم گرفت * بر كار زشت خلق چه گيرد بصر مرا وقتى ز دست اين دو نكردم شكايتى * عقل سليم رنجه كند بيشتر مرا نيامدى ديشب چرا ستارهء زيبا ، نيامدى ؟ * شد حلقه چشم من به در ، امّا نيامدى خون شد جگر مرا به شب بىسپيده باز * اى صبح روشن شب يلدا نيامدى پروين و زهره جاى تو را پر نمىنمود * بگذاشتى مرا ز چه تنها نيامدى گاهى به سايه روشن تو بود خوش دلم * ديشب كنار پنجره گويا نيامدى گل كرده بود باغ غزل نيمههاى شب * افسوس اى غزال غزلها نيامدى عشق من و تو حال معمّاى مبهميست * با من براى حل معمّا نيامدى بودم اسير دامن پرسنگ كودكان * مجنون خويش را به تماشا نيامدى تنها من و تمسخر جمعى كه رهگذر * نامهربان تو هم كه به آنجا نيامدى نفروشىام به مردم بىذوق و بىهنر * جز بر مراد من كه به دنيا نيامدى گاهى تو سر زدى به « مجرّد » به ريشخند * با ميل خود براى دل ما نيامدى مهتاب ياد آن شب ، شب مهتاب ، تماشايى بود * جاده پوشيده ز سيماب ، تماشايى بود بركه را پنجهء تلنگر مىزد * بازى بركه و مهتاب تماشايى بود آسمان دختركانش همه تا بركه كشيد * ماه در حاشيهء آب تماشايى بود تكيهگاهم به سپيدار و ، تو بر شانهء من * رفتى از شور غزل خواب تماشايى بود خيره گاهى به تو مىبودم و گاهى بر ماه * شب ، تماشاى دو شبتاب تماشايى بود حرف دل با تو در آن خلوت شب گل مىكرد * باغ نجواى دو بىتاب تماشايى بود بيخ گوش تو « مجرّد » مگر آن شب چه سرود * كه تو را چهرهء شاداب تماشايى بود