سيد محمد باقر برقعى
661
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنكه او مطلوب آن دلداده بود * سروبالا مهوشى شهزاده بود چونكه كار عشق او بالا گرفت * كشتنش در خاطر شه جا گرفت گفت آوردند او را خوار و زار * پس زدندش تازيانه يكهزار برنياورد آه آن عاشق ز دل * چونكه بود از آتش دل مشتعل بعد از آن بردند زندانش كنند * زجر و آزار فراوانش كنند در بر او رفتم و گفتم مها * آه از دل برنياوردى چرا گفت چون دلدارم اندر جمع بود * زو وجودم مشتعل چون شمع بود محو ديدارش بدم از خود برى * گر بدين اسرار بارى پى برى گفتمش معشوق اصلى را اگر * بازبينى چون كنى اى باهنر نعرهاى زد جانش از تن شد برون * باز شد كانا اليه راجعون حال عاشق اين بود اى مرد كار * اينچنين عشقى اگر دارى بيار سيد « مجذوب » آگه نيستى * پس مزن دم بىسبب از نيستى حديث عشق اى گلعذار سيمتن اى سرو بوستان * هستى چرا تو با من دلخسته سرگران يكدم بيا و از سر مهر اى مه عزيز * بنشين كنار عاشق رنجور ناتوان اى مهر تابناكنما ذره پرورى * جانم فداى جان تو اى جان عاشقان گر عاشقى ز غصه بميرد تو را چه غم * دارى هزار عاشق بىنام و بىنشان هرچند عاشقان تو اى دوست بىحدند * اما چو من كسى بوفا نيست در جهان مجنون نداشت همچو تو « مجذوب » شور عشق * ليكن حديث عشق چه دانند بيدلان توتياى بينش اى نخل نورسيده و سرو روان من * بادا فداى جان عزيز تو جان من در حيرتم كه وصف كمال تو چون كنم * لال است در ثناى تو باللّه زبان من