سيد محمد باقر برقعى

652

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

افزون شود ز پاك‌دلى جلوه‌ات « متين » * آيينه شد چو پاك صفا موج مىزند اوج ثريا همّت اهل نفس نازم كه هرجا مىروند * از پى احياى دلها چون مسيحا مىروند وقت آن اميدواران خوش كه با روح اميد * شادمان هر روز در آغوش فردا مىروند سير اهل دل تماشا كن كه در عين سكون * هر دو عالم را به يك‌دم برق‌آسا مىروند ايمنى ديوانگان را نيست از طفلان به شهر * همچو مجنون در پناه كوه و صحرا مىروند پيچ‌وخم‌ها هست در ره سالكان عشق را * رهنوردان جنون زنجير بر پا مىروند ترك سر كن مىگذارى چون قدم در راه عشق * دست از جان شسته غوّاصان به دريا مىروند دار اوّل منزل حق‌گوست منصوران حق * از فراز دار بر اوج ثريا مىروند دورى دلها ز هم آرد پريشانى به بار * واى از آن تنها كه در جمعند و تنها مىروند خويش را در دوزخ شرمندگى مىافكنند * در بهشت آنان كه با پاى تمنا مىروند نيستند از لذت جان‌بخش درد آگه « متين » * دردمندانى كه دنبال مداوا مىروند بساط وفا وفا مجوى ز عهدى كه گلرخان بستند * كدام عهد كه بستند و باز نشكستند بيا كه بر سر راهت ز شوق منتظران * هزار مرتبه برخاستند و بنشستند تو آن صنوبر سيمين‌بر سمن روئى * كه پيش سر و قدت سرو قامتان پستند نياز گوشه‌نشينان ره نمىبينند * ز بس دو چشم تو از جام ناز سرمستند بود پديد ز رخسار سرخ زاهد و شيخ * كه خون خلق مكيدند تا توانستند خوشا به حال خراباتيان باده‌پرست * كه شام تا به سحرگه پياله بر دستند به هركجا كه نشستند گرد يكديگر * در نشاط گشودند و باب غم بستند به‌جز بساط وفا هر بساط برچيدند * به غير رشته مهر آنچه بود بگسستند چه وحدتى است كه در اين گروه بنده و شاه * ز بند بندگى و قيد سلطنت رستند