سيد محمد باقر برقعى

620

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هرگه شدى ز خانه برون اى پسر ! بدان * قلب پدر به خاطر تو سخت مىتپيد آوخ از آن دمى كه تو را بود تب به تن * اشكم ز روى ديده به رخسار مىدويد هردم كه ديدمت شده‌اى با بدان جليس * خون دلم براى تو از ديده مىچكيد « لطفى » كنون كه شد لب بام آفتاب عمر * آيا كسى به غير عصا جور من كشيد ؟ حالت مرغان قفس تا بود بر سر كوى تو حوالت‌گاهم * سرمهء ديدهء خود خاك رهت مىخواهم من كه دانسته اسير غم عشق تو شدم * نبود از غم هجران رخت اكراهم تا اسير سر زلف سيه‌ات شد دل من * باللّه از حالت مرغان قفس آگاهم چون غلام درِ ميخانه شدم از دل‌وجان * پير ميخانه نشان داد ز همّت را هم دل به آن سلسلهء زلف بلندت بستم * تا نگويند رقيبان كه نظر كوتاهم چشم گريان مرا ديدى و لبخند زدى * بر حذر باش ! نسوزد دل پاكت آهم بر در ميكده « لطفى » ز سر مستى گفت * كه من از روز ازل بندهء اين درگاهم دل به دريا زده‌ايم تا از آن چشم سيه ساغر صهبا زده‌ايم * مست گشتيم و دل از عشق به دريا زده‌ايم گشته چون زورق دل غرق ز هجران رخش * پاى در بحر غم او به تمنّا زده‌ايم چون‌كه كار دل ما با سر زلفش افتاد * دست چون شانه در آن زلف چليپا زده‌ايم از براى گل رخسارهء او چون بلبل * نغمه‌ها در چمن و گلشن و صحرا زده‌ايم خون دل اشك شد و ريخت ز چشم تر ما * تا كه ما رنگ به آن لالهء حمرا زده‌ايم تا به محراب دل ما رخ او جلوه‌گر است * پشت پا از سر همّت به ثريّا زده‌ايم زاهدا ! لاف مزن اين همه از ما و منى * ما چو « لطفى » به جهان قيد من و ما زده‌ايم