سيد محمد باقر برقعى
611
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اين زمين در محورش دايم همى در گردش است * اين نشان بىزوال قدرت والاستى عالم هستى نگر بااينهمه زيبايىاش * بهر ذات كبريا مجموعهاى گوياستى كاينات از بهر انسان اينچنين در گردشاند * صاحب اين عالم هستى فقط يكتاستى چوب موسى كى تواند نيل را خونين كند * التفات حقّ به همراه يد بيضاستى نفس را سالك به تدبيرى به پاى عقل بست * تا كه جاى عشق را در دل همىآراستى خوش به حال عارفى اندر ميان بزم خويش * همچو « بلخى » مست ، از آن بادهء ميناستى گر گشايى ديدهء حقّبين خود ، دانى چهسان * مشتى از خاك رُسى انسان چنين برخاستى زيبد آن مرد خرد در عشق معبودش چنين * همچو كوهى سخت جان سر بر هوا برپاستى عشق ، عيسى را به بالاى صليب افكنده است * بين عشّاق جهان ، يا ربّ كه بىهمتاستى بحر عرفان ، بحر بىرنگ و ريا و فتنه است * شادزى آن عارفى مغروق اين درياستى راستگفتار و نكوپندار خوشرفتار باش * منشأ اين هر سه را يك نقطهء تنهاستى لطف حقّ دارد نظر امشب به حالم ، كاينچنين چنين * بحر اين انديشه پر از لؤلؤ لالاستى « لاله » برج نظم خود زيبا بنا بنهادهاى * گفته است از بهر ما گويى دم عيساستى تنديس حقيقت غافل است آنكه دل اهل هنر مىشكند * موج بر صخره ز جهل است كه سر مىشكند قلم اهل ادب تيزتر از شمشير است * شمس تا جلوه كند پشت قمر مىشكند چون حباب است تهى صدرنشين دريا * آنكه با نيت ناپاك گهر مىشكند مهر باطل زند آن پير خردمند ادب * نام هركس كه شرف در پى زر مىشكند جاهل آن مرد بدانديش كه با كبر و غرور * دل تنديس حقيقت به تبر مىشكند كى توان گفت كه عاقل بود آن تيغ بدست * باغبانى به ستم نخل ثمر مىشكند چاپلوس است به تزوير و ريا مردم دون * مرد آزاده نديديم كمر مىشكند مد حق را نبود وحشتى از سيل فنا * رأى و تدبير بجا پشت خطر مىشكند واژههاى غزلت « لاله » بجا بنشسته است * طبع پربار تو بازار شكر مىشكند