سيد محمد باقر برقعى
602
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
جز خدا را نپرستيم ، خدا مىداند سرخوش از جام تو هستيم ، خدا مىداند * كز مى عشق تو مستيم ، خدا مىداند در خُمستان شب چشم تو عمريست كه ما * مست صهباى الستيم ، خدا مىداند سر و بالاى تو گل كرد چو در باغ خيال * پيش بالاى تو پستيم ، خدا مىداند بهر جانانه چو برخاستهايم از سر جان * هرگز از پا ننشستيم ، خدا مىداند به هزار آينه تا جلوهگر آيد رخ دوست * دل چو آيينه شكستيم ، خدا مىداند نقش روى تو ، چو در پردهء حيرت افتاد * ديده از غير تو بستيم ، خدا مىداند تا به محراب دعا دامنت آريم به دست * پاى تا سر همه دستيم ، خدا مىداند در حريم حرم امن تو اى آيت حُسن * ز بد حادثه جَستيم ، خدا مىداند رستگاريست ره خوششكنى در همه حال * خود شكستيم ، كه رستيم ، خدا مىداند چهار تكبير زدم يكسره بر مُلك وجود * دل به آفاق نبستيم ، خدا مىداند ما شكستيم بت نفس به آيين خليل * جز خدا را نپرستيم ، خدا مىداند گرچه بگسستهام از بهر تو صد سلسله را * از تو يكدم نگسستيم ، خدا مىداند « گوهر » جان كه شبستان دلم روشن از اوست * صدفى داشت ، شكستيم ، خدا مىداند دخترم ؛ الهام صفاى خانهام از دخترى هنرمند است * كه آفتاب رخش پرتو خداوند است به گلشن نگهاش غنچههاى شرم و عفاف * به ساغر دو لبش بادهء شكرخند است ز رشك طلعت او ، گُل دريده پيراهن * به اوج عصمت او مريم آرزومند است ز تاب طرّهء او سنبل است در تبوتاب * به مجمر رخ او آفتاب اسپند است ز قامتش به چمن سرو ناز مانده خجل * ز جلوهاش به فلك زهره حسرت آكند است به دلنوازى گفتار ، گوهرى يكتاست * به دلربايى رفتار ، بىهمانند است حريم حرمت و طبع بلند و پاكى او * پليدخوى كژانديش را زبانبند است ز فرّ دولت دانش به اوج استغناست * به يُمن هوش و خرد بىنياز از پند است