سيد محمد باقر برقعى
600
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كه به اتّفاق پدر به مشهد رفتم ، او مرا به انجمن ادبى فرّخ برد و در آنجا نيز غزلى خواندم كه استاد محمود فرّخ يك جلد سفينهء فرّخ به رسم جايزه به من اهدا كرد . » گوهر ازآنپس در تهران به اتفاق محمّد بيرياى گيلانى به انجمنهاى ادبى مىرفت و از محضر بزرگان شعر و ادب كسب فيض مىكرد . گوهر مىگويد : « قبل از جنگ ايران و عراق پدرم در خرّمشهر تجارتخانه داير كرد و به تجارت آهنآلات اشتغال داشت و ما نيز به اتّفاق خانواده در خرّمشهر سكونت كرديم . وقتى جنگ شروع شد ، مالالتّجاره پدر از ميان رفت و از هستى ساقط شد و خانه و تجارتخانه نيز با خاك يكسان گرديد و يا به يغما رفت . پدرم از شدّت ناراحتى به مشهد براى زيارت ثامن الائمّه حضرت رضا عليه السّلام رفت و در آنجا به علّت فشار روحى دچار سكته مغزى گرديد و درگذشت و در همان شهر مدفون شد و مجموعهء اشعار من نيز در خرّمشهر از ميان رفت . » صلاى عشق اى عاشقان بشارت ، قرآن نواى عشق است * سرتاسر دوعالم ، زير لواى عشق است از عارفان اشارت ، كاين مظهر طهارت * از خاندان عترت ، معجزنماى عشق است در سورههاى قرآن ، پند است و نور عرفان * انوار مهر يزدان ، راز بقاى عشق است مؤمن پى سعادت ، بر اوج قاف عزّت * قرآن كند تلاوت ، قرآن هماى عشق است چندانكه مىتوانيد ، با صوت خوش بخوانيد * اى صالحان بدانيد ، قرآن صلاى عشق است در موجخيز توفان ، كشتى رسد به سامان * آنجا كه نور قرآن ، خود ناخداى عشق است شأن نزول قرآن ، باشد رفاه انسان * اين امر و نهى يزدان بىشك عطاى عشق است شد مهبطش محمّد ، آن رادمرد امجد * كز ماوراى هر حدّ ، فرمانرواى عشق است بعد از رسول اكرم ، مولا بود مكرّم * كان بىبديل عالم ، خود لافتاى عشق است من عاشق خدايم ، مديون مصطفايم * مرهون مرتضايم ، جانم فداى عشق است « گوهر » تو از دلوجان ، بشنو كلام يزدان * قرآن به چشم ايمان ، نور الهدى عشق است