سيد محمد باقر برقعى

584

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

« ميلاد محمّد صلّى اللّه عليه و آله » بخواند آسمان ما را بعرش كبريا امشب * كه ميلاد محمد صلّى اللّه عليه و آله هست و آن نور خدا امشب زمين و آسمان دارد لباس نور حق بر تن * خيام نور عالم شد ظهور مصطفى امشب بيا اى كاروان نور حق را قافله‌سالار * به راه بخت تاريكم چو روز روشن آ ، امشب تو دادى صيقل مهر و مه و اختر ز ميلادت * شده روشن‌تر از هر صبح و مهر و مه هوا امشب * بيا ساقى مىام ده از زلال چشمه وحدت كه گردانى تو سيرابم از آن آب بقا امشب * جهانى روشن از نور خدا خير البشر ديدم چراغ دين حق روشن درون هر سرا امشب * ميان اوليا آن مه چو شمع انجمن آمد ببين مولود خوبان را ز ختم انبيا امشب * صبا بر عاشقان حق نويد شادمانى بر وصال نور يزدانى مبارك بر شما امشب * جهان ما ز تاريكى برون آمد بشد روشن ز خورشيد جهان‌آراى حق مهمان ما امشب * به زير چتر نور حق برو « گلشن » درين ظلمت فنا شد ظلمت عالم ز نور مصطفى امشب « قطره در صدف » بنالد از جدائىها ز دل نىِ جانم * بوصلت كى رسم آخر كجائى ماهِ تابانم اگر خونِ شقايق‌هاى صحراى دلم ريزى * زبانِ شكوه نگشايم قسم بر جانت اى جانم عصاىِ دستِ من بودى فتادم تا تو بشكستى * دلى ديگر نمىسوزد بحالِ زارِ پژمانم اسيرِ دشتِ شب‌هايم ، رسم بر چشمهء خورشيد ؟ * كه نو شد زان زلالِ پاكِ روشن جانِ عطشانم ز بس شب‌ها به بحرِ اشكِ هجرِ تو شنا كردم * كنون در ساحلِ صبحِ وصالِ مهرِ رخشانم ز درياىِ دلم بنگر برايت هديه آوردم * هزاران گوهرِ اشكِ شبِ هجرت بدامانم من از آثارِ بارانِ بهار و باغ و بُستانم * چو گُل در غنچهء « گلشن » صدق در قطره پنهانم « زمزمهء محبت » زمزمهء محبت ، آينه‌نوشِ جانست * در كوچه‌باغِ دلها ، چون كوثرى روانست